breakfast at tiffany’s

فیلم صبحانه در تیفانی برگرفته از کتابی به همین نام است اما اگر فکر میکنید با دیدن فیلم علاقیتان برای خواندن این داستان کوتاه آمریکایی نوشته ترومن کاپوتی کم میشود باید بگویم داستان کتاب و فیلم کمی با هم اختلاف دارند.علاقه من به آدری هپبورن باعث شد این فیلم را تماشا کنم و به یکی از بهترین فیلم‌‌هایی که دیده‌ام تبدیل شد.

دیالوگی از این فیلم:

پل: هالی، من عاشق تو شده ام

هالی: خب که چی؟

+ که چی؟ خیلی واضحه، من عاشقت هستم. تو متعلق به منی

– نه. مردم تعلقی به همدیگه ندارند.

+ البته که دارند

– من هیچوقت به هیچکس اجازه نمی دم من رو بندازه توی قفس

+ من نمی خوام تورو توی قفس بیندازم. من می خوام عاشق تو باشم

– اینا هر دو یک معنی می دهند
+ نه این معنی رو نمی دهند. هالی…

– من نه هالی هستم و نه لولا مای. من نمی دونم کی هستم، من شبیه این گربه ای هستم که اینجاس؛ یک زوج بدون نام و شلخته. ما به هیچکس تعلق نداریم و هیچکس هم به ما تعلق ندارد. ما حتی به همدیگه هم تعلق نداریم.

 

breakfast at tiffany's - 1961

 

اما دیالوگ مورد علاقه من در پایان فیلم جایی که پل با عصبانیت و ناراحتی با هالی حرف میزدن قرار گرفته:

پل: تو هر چیزی که هستی خانم میدونی عیبت چیه؟ ترسویی! تو دلت وحشت داری بگی زندگی حقیقته، واقعیته! مردم عاشق همدیگه میشن مردم به همدیگه تعلق دارن؛ همین عشق و علاقه تنها وسیله خوشبختی واقعیه. تو خودتو یه روح آزاد یه چیز وحشی میدونی. از این وحشت داری که یه نفر تو رو توی قفس بندازه! ولی ببین! تو الان توی قفسی، اون هم قفسی که خودت ساختی. اون قفس در مشرق یا مغرب عالم نیست! هر جا بری با تو هست هر جا بری آسمون همین رنگه تو به هرجای دنیا که بری، به هر جا که فرار کنی همینی! باز هم با خودت هستی از خودت نمیتونی فرار کنی…

breakfast at tiffany’s -1961-