صفحه بیست و یکم دفتر لامپ

امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی می‌کردم گفتم:

“خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست… اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! “

خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: “درکت می‌کنم . . . ! “

 

لامپ سوخته

صفحه بیستم دفتر لامپ

من به دیوار خیره شدم و تو به پنجره! من هیچ نمیبینم جز دیوار و تو هی از باغ پر گل آن طرف پنجره برایم تعریف کن! من دیگر حوصله حرف‌های تو را ندارم به من گوش کن! ول کن آن باغ لعنتی را و مرا ببین

ببین به نظر تو این دیوار چندبار رنگ شده؟ میدانم نمیدانی برای من هم مهم نیست که این کوفتی چندبار رنگ شده، فقط من حالم از این رنگ مسخره بهم می‌خورد! بیا با ناخن‌هایمان خراشش بدهیم! این دیوار الکی به تغییر احتیاج دارد! بیا آنقدر بتراشیمش که برسیم به آجرهاش اصلا بیا آجرهایش را هم بکنیم و برسیم به آنطرفش! شاید آنطرف دیوار هم باغی باشد مثل باغ تو. یا نه! باغی باشد بهتر از باغ تو که هی سرکوفتش را به من نزنی و هی پزش را برایم ندهی.

من این قمار را باز هم باختم. اما این هم سیم آخر، بیا و من قمارباز را باز هم ببازان، آماده‌ام که ببازم به تو و هر آن کسی که مثل تو هست و نیست و دار و ندار و بود و نبود من است، بیا می‌خواهم ببازم کاری نداشته باش! فقط خوب بازی کن! می‌خواهم مثل یک کهنه قمارباز ببازم

یکی دوتا مشت از آن قرص‌ها که داشتی و می‌خوردی و شروع می‌کردی به توصیف باغت! از آنها داری؟ من هم کمی می‌خوام! این سیم آخر را بدجور باختم دیگر ته جیبم هیچ! هم نیست

هی…! من به آجر رسیدم… یک مشت دیگر هم از آن قرص‌ها بده مطمئنم اینبار به باغ می‌رسم! قول می‌دهم اجازه بدهم که تو هم باغ مرا ببینی! گریه نکن من هنوز دیوانه نشدم دکتر گفت سه ساعت وقت داریم تا دیوانگی، توی این سه ساعت برویم سر و رویمان را مرتب کنیم که پیش خدا ژولیده نباشیم، یک چیز هم بده زیر ناخن‌هام را تمیز کنم، این دیوار انگار یک تکه رفته زیر ناخن‌هایم

 

لامپ سوخته

پانویس دوم دفتر لامپ

به دنیا آمدیم که تفریح کنیم و خوش باشیم،

اما به خاطر اینکه از شر کنجکاوی دیگران خلاص شویم فعلا تفریح را کنار گذاشته و مثل دیگران زندگی می‌کنیم

 

لامپ سوخته

صفحه نوزدهم دفتر لامپ

تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برایت؛ باید بجنگی برایشان

آدم‌ها که همین جوری دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری که آدم حسابت نمی‌کنند

گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید

تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند

نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری برویم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس

آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست؟

بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم

بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهار زانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده

رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمی‌کنم تو هم فکر نکن

 

لامپ سوخته