صفحه هشتاد و یکم دفتر لامپ

از من چه مانده؟ جز افسوس قهرمان نبودن

چیزی که به آن نیاز دارم. ناخوش که هستی مرا صدا کنی و من تو را نجات دهم
از من چه مانده جز عذاب نتوانستن
کاش می‌توانستم تو را آرام کنم بخندانم و به زندگی امیدوارت کنم

و من، برای هر چیزی که تلاش کردم نیافتمش
مانند باد که در پی قاصدکی کوچه به کوچه میدود و هر چه پیش میرود قاصدک را از خود دورتر می‌کند
نمی‌خواهم باد باشم

تو رودخانه‌ای از مهر در وجودم هستی که اگر نباشی تمام ماهیان آن با من در تقلای آب خواهیم مرد
من و ماهی‌ها چه چاره‌ای داریم در طغیان گل‌آلود و خشم تو. خشمی که ما عاملش نیستیم ولی از آن سیلی می‌خوریم

لامپ سوخته

صفحه هشتادم دفتر لامپ

شعری بسرای در نبودم و به یادم بخوان. پشتبندش کلمات را خاک کن تا دیگر بیرون نیایند و شنیده نشوند

آنگاه لبخند زنان و حریصانه به زندگی ادامه بده زیرا تا زنده هستیم چیزهای زیادی برای از دست دادن داریم

به یادم شعری بخوان و پس از آن فراموشم مکن. بگذار میان یاد و خاطرات هر روزت زنده بمانم. آنجا که تنهایی به خیالت کنارت باشم و آنجا که شاد هستی تماشایت کنم

هر حسی ارزشمند است پس شاد باش غمگین باش لبخند بزن و اشک بریز

نگاهت میکنم و تو آنقدر غرق با هم بودنی که نمیبینی آخرین ریشه‌ی علف خشکی که مانع سقوط من میشود نیز از خاک بیرون میاید

میپرسم سفرمان طولانی نشد؟ و تو با شوق میگویی این اول ماجراست.

وقتی همه چیز تمام شد آغاز ماجرای دیگری در پیش ماست و آنجاست که تو تصمیم خواهی گرفت و آنجاست که اختیار از تمام جبر زندگی پیشی میگیرد. میتوانی تغییر کنی و آدم دیگری باشی. اگر خواستی فراموشم کن و بدان تمام شدن‌ها بسیار دردناک است و آغاز شدن‌ها بسیار سخت

لامپ سوخته

Leonard Cohen

#گوش_کن :

پانویس پانزدهم دفتر لامپ

مگر من از این خانه چه می‌خواهم؟ جز امیدی برای تلاش بیهوده و نفسی برای ادامه این شکنجه که چون نفسم را فرو برم تیزی درد هزار زخم، سوز بکشد ولی به امید! زنده بمانم

مگر من چه می‌خواهم که سرزمینم مرا با ای کاش اینجا نبودم می‌آزماید؟ و ترسی نیز در اینجا نبودنم پنهان می‌کند؟

نتیجه‌ی تلاش، تنها رنج بی‌پایانی‌ست که تا روز آخر به امید رهایی از آن به تلاش خود ادامه خواهیم داد و چه تلخی درد آوری دارد ایستاده در میان کفتارها مردن

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و نهم دفتر لامپ

هرگز نباید از کسی متعصبانه نفرت داشته باشم چون کسی که از او نفرت دارم را از انسان به هیولا تغییر می‌دهم و هیولا می‌تواند هر چیزی را تخریب کند

هرگاه از سایه‌ات پیشی گرفتی رو به حقیقت قرار داری

راه درست آنجایی‌ست که سایه‌ات پشت سرت باشد؛ آنجایی که پیرو شبحی از خودت نباشی؛ آنجا که تو رهبر هرآن چیزی باشی که از تو نشأت می‌گیرد. درست به سمت نور.

همه جا تاریک است، نور به سرعت می‌آید و پس از آن تاریکی به همان سرعت برمی‌گردد.

تاریکی ذات جهان است و نور مانند ما گذرا

نور منشاء دارد ولی تاریکی علتش نبود آن منشاء است. هر کجای دنیا را نگاه میکنم همین قاعده حاکم است.

غمگینم و گاهی به علتی شاد می‌شوم و باز شادی پس از آن علت تمام می‌شود. برای زندگی آرمانی باید با قاعده‌ی حاکم مخالفت کرد و برای این کار باید جنگید

هیچ چیز ارزش آن را ندارد که غمگین باشیم.

اما چگونه می‌توان شاد بود؟
چه چیزی باید خواست و یا برای چه چیز باید تلاش کرد؟

لامپ سوخته