پانویس بیستم دفتر لامپ

سینه‌اش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکسته‌ی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدم‌های رفتنش باران؛
کلبه‌ی بی‌سقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟

لامپ سوخته

صفحه هشتاد و ششم دفتر لامپ

و تمام زندگی‌اش را در جعبه‌ای گذاشت و آتش زد و از میان آتش، زندگی تازه‌ای جوانه زد.

لبخند زد؛ بی‌آنکه از ریشه‌ها حرفی زده باشد!

شاید اینبار به جای نفرت سیب بچیند!

معلوم بود که از چیزی نمی‌ترسد اما ترس به این سادگی‌ها دست بردار نیست

از خودش می‌پرسید من از زندگی چه می‌خواستم و اکنون از زندگی چه می‌خواهم؟ فکر می‌کرد تنها سوال بی‌جواب مانده همین یکی باشد. عطش این سوال چشمانش را کور کرده بود.

اما زندگی بسیار بدیهی‌ست پس هیچ جوابی برای آن نخواهیم یافت. زندگی همین است که می‌بینی.

ما در پی جواب سوال چرا زنده‌ایم خواهیم مرد و بی‌آنکه برای زندگی تلاش کنیم شکست خواهیم خورد

در زندگی تلخی‌های زیادی پیش می‌آید آنقدر تلخ که درد می‌کشیم، تب می‌کنیم، لرز می‌گیریم و آرزوی مرگ می‌کنیم اما هیچ کدام از این تلخی‌ها و درد‌ها و رنج‌ها شکست نیستند؛ انسان آنجا شکست می‌خورد که خود را برای خود کافی دانسته و آنی را که شایسته توجه است نادیده می‌گیرد

ما چقدر اشتباه می‌کنیم

لامپ سوخته