صفحه هفتاد و پنجم دفتر لامپ

میان نوزادی که تنها یک روز زندگی کرد و انسانی که صد سال نفس کشید چه تفاوتی‌ست؟
مرغی که کباب شد و تخمی که آبپز

تصور تو را در آغوش کشیدن است که مرا از خواستنِ نبودن دور می‌کند و ترسی نیز در آغوش تو پنهان است که مرا زمین میزند
میان بودن‌ها و نبودن‌ها؛ میان داشتن‌ها و نداشتن‌ها، میان خواستن‌ها و نخواستن‌ها… می‌ترسم! ولی فکر می‌کنم هیچ تفاوتی نیست

با خودم در جنگم و اما لبخند میزنم؛ از لبخند‌هایم بیزارم زیرا به کمک نیاز دارم.

فکر می‌کردم امیدم بیهوده است، خوشی‌ها برایم دست تکان می‌دهند و می‌دانم امیدم بیهوده نبود اما آنقدر بعیدم که معنایی برای آن نمی‌یابم.

و تمام تلاشم برای رهایی از این عذاب “ای کاش” گفتن‌هاست و تکرار عذاب.

ای کاش می‌شد خواست و نبود، می‌شد خواست و رفت، می‌شد خواست و دل کند

اینجا تاریک است، شاید نور همه چیز بود…

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و چهارم دفتر لامپ

#گوش_کن :

 

بگذار بگذریم

حرفی نباشد که بودنش باز کردن زخم کهنه و عمیقی‌ست که هیچ وقت خوب نخواهد شد

بگذار بگذریم و چشم را به روی هر آنچه گذشت ببندیم

لحظه‌ای آزاد
لحظه‌ای معلق
نه در حال صعود و نه در حال سقوط

لب ایوان نشسته‌ای
کنارت می‌نشیم و به چشمانت خیره می‌شوم. گفتم خسته‌ام اما نمی‌توانم صبر کنم، امیدی ندارم و اما نمی‌توانم ناامید باشم. تو را می‌خواهم و نمی‌توانم تو را داشته باشم

می‌خندی و با دستانت چشمانم را می‌بندی. دراز می‌شکم و سرم را روی پاهایت می‌گذارم. نسیم خنک و آفتاب داغ. دنیای سرخ خون پشت پلک‌هایم جریان دارد

اینطرف سرخ
آنطرف سرخ

گفتم لذت بخش است ولی اینطور که نمی‌ماند! باز می‌روی. گفتی دیروز را چه کردی که امروز را اینقدر راحت از دست می‌دهی؟

جهان سرخ و سوز اشک. چشمانم را باز می‌کنم همه جا پر از نور است. آنقدر زیاد که هیچ چیزی را نمی‌توانم ببینم درست مثل تاریکی

تلاش می‌کنم تا به نور عادت کنم

سعی میکنم ببینمت

امروز را نمی‌خواهم از دست بدهم

چشمانم را باز و بسته می‌کنم

اشک می‌ریزم

همه جا پر از نور است

تو را نمی‌بینم

کاش چشمم را باز نمی‌کردم. کاش چشمانم را نمی‌بستی.

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و سوم دفتر لامپ

بگذار سایه‌ات باشم

همان اندازه هیچ

آنگاه همانجایی خواهم بود

که تو هستی

بگذار سایه‌ات باشم

تا وجودِ امید را،

نور را

بهتر ببینی

سایه‌ات باشم

دقیقا آنجا که نور نیست

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و دوم دفتر لامپ

می‌شود تلاش کرد تا نه از این طرف بام افتاد و نه از آن طرف ولی مرز میانه بودن و اعتدال باریک‌تر از جثه‌ی آدمی‌ست و ناخودآگاه سمتی سنگین‌تر خواهد بود

نمی‌شود ندید و نشنید و آسوده خیال به زندگی ادامه داد. برای کشیدن دیوار دور خود یا باید ثروتمند بود یا دنیای خیلی کوچکی داشت.

شبِ تاریک و نور‌های گذرا قبل از آنکه به من برسند از من دور می‌شوند
میان جاده‌ها و راه‌ها هنوز منتظرم

انسانِ منتظر امیدوار است، حتی اگر خسته باشد باز امیدوار است. امید تنها خصلت انتظار است

ولی من به امید مشکوکم و انتظار واژه‌ی بیهوده‌ای برای سردرگمی‌هایم میان این راه‌هاست.

من به انتظار روزنه‌ی امیدی شاید از همه چیز ناامید شوم

خسته‌ام و حس میکنم خیلی منتظر مانده‌ام

 

لامپ سوخته