در میان این و آن درمانده حیران چون کنم؟

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم

هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم

چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
می‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم

عالمی در دست من، من همچو مویی در برش
قطره‌ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم

در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم

چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم

در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیان
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم

نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم

-عطار-

آواز: محمدرضا شجریان
تار: حسین علیزاده
کمانچه: کیهان کلهر
آواز، تنبک: همایون شجریان

آواز: درمانده
غزل عطار
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
ی‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم

آواز: درد شوق
غزل حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است

صفحه هشتاد و دوم دفتر لامپ

دوستت دارم، آهوی کویر نشین من

آشفته و ترسیده به دنبال تو می‌گردم و مشتاق تو هستم. تو را گم کرده‌ام و می‌جویمت
از من دور مشو ای آهوی زیبا روی من
از من دور مشو

از تمام من، آنچه باقی ماند حسرت‌هاست و هر آنچه رفت آرزوها بود. گاه خیال می‌کنم مردی قوی هستم و چون پنجه در پنجه‌ی زندگی شوم پیروز بیرون میایم یا اگر شکست خورده باشم جنگ قابل ستایشی خواهم داشت

من در وقت انتخاب، تو را می‌خواهم و تو بهتر را
من اشتباه نکردم به تو نیز حق خواهم داد.

من برای این زندگی ضعیف‌تر از آن چیزی بودم که خیال می‌کردم. پسِ هر اتفاق فردای بهتری چشم در راه است اگه گذشته زمان را درک کنیم و گذشته را به گذشته بسپاریم زندگی جریان دارد هر چند از من دور باشی

لامپ سوخته

صدای محمد راد پیانیست نیما اخگر
#گوش_کن :

که آفتاب بیاید، نیامد – رضا براهنی

چه عهد شوم غریبی! زمانه صاحب سگ؛ من سگش
چو راندم از در خانه ز پشت بام وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوت پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم
که آفتاب بیاید
نیامد

رضا براهنی

عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست – فروغی بسطامی

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است

من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است

گر تواش وعده دیدار ندادی امشب
پس چرا دیده من از همه بیدارتر است

طوطی ار پسته خندان تو بیند گوید
که ز تنگ شکر این پسته شکربارتر است

هر گرفتار که در بند تو می‌نالد زار
می‌برد حسرت صیدی که گرفتارتر است

به هوای تو عزیزان همه خوارند، اما
گل به سودای رخت از همه کس خوارتر است

گر کشانند به یک سلسله طراران را
طره پرشکنت از همه طرارتر است

گر نشانند به یک دایره عیاران را
چشم مردم فکنت از همه عیارتر است

گر گشایند بتان دفتر مکاری را
بت حیلت‌گر من از همه مکارتر است

عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

تیشه بر سر زد و پا از در شیرین نکشید
کوه‌کن بر در عشق از همه پادارتر است

در همه شهر ندیده‌ست کسی مستی من
زان که مست می عشق از همه هشیارتر است

دوش آن صف زده مژگان به فروغی می‌گفت
که دم خنجر شاه از همه خون‌خوارتر است

سر شاهان جوان بخت ملک ناصردین
که به شاهنشهی از جمله سزاوارتر است

فروغی بسطامی

محمدرضا شجریان – (Sepanta)

در رد و تمنای نوستالژی

فایل صوتی معارفه کتاب در رد و تمنای نوستالژی نوشته محسن نامجو

–محسن نامجو–

#گوش_کن :

خرید اینترنتی کتاب چهار مقاله نوشته محسن نامجو

صفحه هشتادم دفتر لامپ

شعری بسرای در نبودم و به یادم بخوان. پشتبندش کلمات را خاک کن تا دیگر بیرون نیایند و شنیده نشوند

آنگاه لبخند زنان و حریصانه به زندگی ادامه بده زیرا تا زنده هستیم چیزهای زیادی برای از دست دادن داریم

به یادم شعری بخوان و پس از آن فراموشم مکن. بگذار میان یاد و خاطرات هر روزت زنده بمانم. آنجا که تنهایی به خیالت کنارت باشم و آنجا که شاد هستی تماشایت کنم

هر حسی ارزشمند است پس شاد باش غمگین باش لبخند بزن و اشک بریز

نگاهت میکنم و تو آنقدر غرق با هم بودنی که نمیبینی آخرین ریشه‌ی علف خشکی که مانع سقوط من میشود نیز از خاک بیرون میاید

میپرسم سفرمان طولانی نشد؟ و تو با شوق میگویی این اول ماجراست.

وقتی همه چیز تمام شد آغاز ماجرای دیگری در پیش ماست و آنجاست که تو تصمیم خواهی گرفت و آنجاست که اختیار از تمام جبر زندگی پیشی میگیرد. میتوانی تغییر کنی و آدم دیگری باشی. اگر خواستی فراموشم کن و بدان تمام شدن‌ها بسیار دردناک است و آغاز شدن‌ها بسیار سخت

لامپ سوخته

Leonard Cohen

#گوش_کن :