صفحه هفتاد و سوم دفتر لامپ

بگذار سایه‌ات باشم

همان اندازه هیچ

آنگاه همانجایی خواهم بود

که تو هستی

بگذار سایه‌ات باشم

تا وجودِ امید را،

نور را

بهتر ببینی

سایه‌ات باشم

دقیقا آنجا که نور نیست

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و دوم دفتر لامپ

می‌شود تلاش کرد تا نه از این طرف بام افتاد و نه از آن طرف ولی مرز میانه بودن و اعتدال باریک‌تر از جثه‌ی آدمی‌ست و ناخودآگاه سمتی سنگین‌تر خواهد بود

نمی‌شود ندید و نشنید و آسوده خیال به زندگی ادامه داد. برای کشیدن دیوار دور خود یا باید ثروتمند بود یا دنیای خیلی کوچکی داشت.

شبِ تاریک و نور‌های گذرا قبل از آنکه به من برسند از من دور می‌شوند
میان جاده‌ها و راه‌ها هنوز منتظرم

انسانِ منتظر امیدوار است، حتی اگر خسته باشد باز امیدوار است. امید تنها خصلت انتظار است

ولی من به امید مشکوکم و انتظار واژه‌ی بیهوده‌ای برای سردرگمی‌هایم میان این راه‌هاست.

من به انتظار روزنه‌ی امیدی شاید از همه چیز ناامید شوم

خسته‌ام و حس میکنم خیلی منتظر مانده‌ام

 

لامپ سوخته

به من بگو تو را که زاده است؟

به من بگو، بگو،

چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه‌ها؟

به من بگو، بگو،

چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟

من از درخت زاده‌ام

تو ای که گفتنت وزیدن نسیم‌هاست بر درخت‌ها

به من بگو، بگو،

درخت را که زاده است؟

مرا ستاره زاده است

تو ای که گفتنت چو جویبارهاست، جویبارهای سرد

به من بگو، بگو،

ستاره را که زاده است؟

ستاره را، درخت را تو زاده‌ای

تو ای که گفتنت پریدن پرنده‌هاست

به من بگو، بگو،

تو را که زاده است؟

 

رضا براهنی

صفحه هفتاد و یکم دفتر لامپ

به من میگه “تو چرا نمیری خارج؟”

اون یکی به خنده میگه “ایرانو دوست داره!”

من از این مردم و فرهنگ و مرز خوشم نمیاد اما برای من مشکل ایران نیست! مشکل داستانیه که توی این کشور اتفاق میافته، مشکل زجری هست که مردمش می‌کشند.

من هر کجا باشم یا اهل هر جای دیگه‌ای باشم باز نمی‌تونم نبینم و نشونم که چه ظلمی میشه

این مملکت ماجرایی داره که من هر جای دنیا باشم بدون توجه به من اتفاق میافته و پیش میره

قلبم به درد میاد وقتی یه موسسه مذهبی میلیاردها میلیارد بودجه برای هیچ میگیره و یه عده غذایی برای خوردن ندارند یا به بچه مدرسه نمیتونه بره و باید کار کنه و یه مریض از درد و بی پولی زجر میکشه

من هر جای دنیا باشم این اتفاق‌ها قلبمو به درد میاره. اگر قرار باشه فرار کنم و چشممو روی این ظلم ببندم؛ اگه قرار باشه گوشمو بگیرم که نشنوم! همینجا این کارو میکنم

غلط کردم

همینجا مثل خیلی های دیگه که این کارو میکنند. میمونم و انگار نه انگار اتفاقی داره میافته

من مثل شما نمیتونم درک کنم بعد از مرگ دنیایی هست که هر کس به حق خودش میرسه. اگه ظلم بشه اون دنیا خدا هواشو داره. یا مثل شما نماز بخونم و بعد از اون برای مریض ها دعا کنم، من حتی نمیتونم با خدا حرف بزنم

من از اینجا نمیرم! چون برام هیچ فرقی نمیکنه کجا باشم، یا حتی کجایی باشم

شاید به نظر شما آدم خام و بی‌تجربه‌ای باشم، شاید فکر کنید شور جوانی در من سلطنت میکنه، اما من فقط منتظرم

من منتظرم که شما و تفکرات امثال شما از اینجا برند

و اونوقت شاید کاری از دست من ساخته باشه

من احمقم ولی صبور، من صبر می‌کنم تا تمام عاقل‌ها مهاجرت کنند شاید کاری از من ساخته باشه، در غیر این صورت تنها با رفتنم زجر و سرافکندگی از پنهان کردن ملیتم را هم به مشکلاتم اضافه خواهم کرد

 

لامپ سوخته