صفحه شانزدهم دفتر لامپ

گاهی آنقدر دلتنگم که مثل مرده‌ها خیره می‌شم به دیوار، گاهی آنقدر کسالت از سر و روم بالا میرود که حال هیچ کاری را ندارم.

این وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چیزی به ذهنم میرسه را ثبت کنم.

گاهی وقت‌ها هیچ چیز به ذهنم نمیرسد

دیوانه، میدانی وقتی همه‌ی این “گاهی”ها با هم جمع بشن توی یک لحظت یعنی چه؟ میدانی وقتی تمام ذهنت پر می‌شود از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چه چیزی فکر می‌کنی چه حسی دارد؟

از من نپرس چرا به این روز افتادم، آنقدر ذهنم خش خشی هست که نتوانم به علتش فکر کنم.

فقط همین قدر می‌دانم که شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است

لامپ سوخته

صفحه پانزدهم دفتر لامپ

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی، اینکه مدام بالا آورده‌ی متعفن افکار متعصبانه‌ات را به خورد ما بدهی

اینکه صبح تا شب خودت را کامل ببینی و ما را ناقص

اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه به ما بقبولانی که احمقی و ما هم در این کش و قوس خود را برتر از تو بیابیم و از آن سر بام بیافتیم.

بهتر بود خودت قبل از دیگران آتش را خاموش می‌کردی،

آتشی که زبانه‌هایش پیراهنت را سوزاند و دودش هم در چشم همه‌ی ما که ساکت بودیم و همه‌ی ما که احمقانه قیام کردیم

و همه ما که در بند افتادیم رفت

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی

کاش تاریکی بیشتر بود، کاش بیشتر بود که اصلا نمی‌دیدمت، کاش همه جا تاریک و سیاه بود که هیچ چیز نمی‌دیدم! این لامپ لعنتی کار را خراب کرد، مدام لکه‌های توی ذهنم را روشن می‌کرد، مدام چهره تو را در برابرم ظاهر می‌کرد، کاش تاریکی بیشتر بود

یادم باشد اینبار که از جلو آیینه رد شدم کمی توقف کنم

کمی خودم را ببینم و مطمئن شوم که من باعث توام

و مطمئن شوم من عامل توام و من تو را ساختم که اینگونه گستاخانه بتازی.

و ای کاش خودت قبل از ما زودتر تمامش می‌کردی.

 

لامپ سوخته

صفحه چهاردهم دفتر لامپ

قاصدکی را که می‌گرفتم به دنبال چشم و گوش و لبش می‌گشتم که نداشت؛

قاصدک‌ها پیام‌آورانی بودند که نه چشمی برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن و نه لبی برای سخن گفتن داشتند.

پیامبران چشم و گوش بسته و خاموش

 

لامپ سوخته

صفحه سیزدهم دفتر لامپ

لعنتی آسمان باران هم نمی‌باراند که خیس شود همه جا و خیسی چشمانم به چشم نیاید.

سکوتی که از سر اجبار باشد روزی شکسته می‌شود، سکوتی که از سر احترام باشد روزی بی‌حرمتی می‌کند! لعنت به لبانم که از سر اجبار احترام بسته مانده، بسته ماندنی سخت از روی ایمان، ایمان به اینکه هنوز نمی‌دانم چه چیزی در باورم است، باورهایی که ساخته نشده خراب می‌شوند، لعنت به ویرانه‌های به جای مانده از باور‌ها، لعنت به باور‌ها

 

لامپ سوخته

صفحه دوازدهم دفتر لامپ

پنیرم باش نانت می‌شوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.

بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق

خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا

که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست!

بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.

بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته می‌شود.

سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!

 

لامپ سوخته

صفحه یازدهم دفتر لامپ

کولرم باش و خنک کن مرا . . .

داغ داغم از تنفس افراط آمیز مردمانی که از من به من شبیه‌‌تراند

کولرم باش و خنک کن مرا

عرق میریزم زیر گاوآهن سنگین زمین که زمان بر دوشم نهاد و پای برهنه بر کویری که پر از خار مغیلان است فرستاد.

ندانسته لبیک گفتم تبعیدش را (و چه دور افتاده بود)، نشناخته پیدا کردم نگاه‌ش را (و چه سنگین بود)

کولرم باش باد خنک بزن بر پاهایم که تاب ایستادن ندارند از سنگینی این گاوآهن! خورشید هم که مهرش را بر من تمام کرد بس سوزاندم، بس مرا با خودش یکی کرد زیر آفتاب داغ مرداد ماه که در ماه بهمن بر من تاباند و من هم به پاس این مهربانی تحمل کردم دوستی خاله خرسه‌اش را و دم بر نیاوردم که خدایی ناکرده از نمک نشناسی من حقیر رنجیده شود که بس آفتاب مهربان است.

کولرم باش و تحملم بیشتر کن که آفتاب را نرنجانم و نسوزانم دل سوزانش را

باد بهاری هم که به قحطی رسید و نیامد تو کولرم باش تو خنکا ببخش بر پیکر من گناهکار که سخت ظالم هستم و ظلم می‌کنم. بیا و تو کولرم باش که جز تو همه مرا سوزاندند

 

لامپ سوخته