صفحه هجدهم دفتر لامپ

جایی میرسه که تمام وجود خودتو توی یه چرخه منتهی به عدم میبینی

اینکه بودنت نه برای خودت فایده داشته باشه و نه برای دیگران و نه حتی برای این چرخه منتهی به پوچ

یه جایی همین حوالی چشم چشم کنی که شاید یکی هم فکرش سمت تو باشه.

جایی میرسه که تمام دوست داشتن پدر و مادر رو هم از روی عادت همیشه دیدنت میدونی، خواهر و برادر رو دوست داری چون همیشه وجودشون توی زندگی بوده و بدون اون عادی نیست! نه که علاقه‌ای باشه، حسابی سرد باشی

اینکه یه موجود بی‌مصرف باشی که چق و چق کلید‌های روی کیبورد رو فشار بده تا کلمات اراجیف ذهن معدومش رو پشت سر هم بچینه تا یه چیزی از آب در بیاد و بفرسته برای همه کسایی که نه به دردش می‌خوردن و نه به دردشون می‌خوره

فکر کردن به این چیزها آدم رو خشن میکنه و عصبی

جوری که هیچ توجیهی برای محبت کردن به آدم‌هایی که هیچ تاثیری برای تو ندارند، نداری! اینکه دل آدم‌هایی که نه به درد تو می‌خورند و نه به درد خودشون رو بشکنی

لامپ سوخته

صفحه هفدهم دفتر لامپ

اولش که اینطوری نبود، هابیل و قابیل دست هم را می‌گرفتند و با هم در پارک راه می‌رفتند و لواشک سیب می‌خوردند؛

اولش که اینطوری نبود، خسرو در کار نبود، فرهاد با شیرین کنار چشمه نان و پنیرخامه‌ای می‌خوردند و قاه قاه به ریش من و تو می‌خندیدند؛

باور کن اولش اینطوری نبود! نیچه نماز شب می‌خواند و روزه می‌گرفت؛

اولش که شمع بال پروانه را نمی‌سوزاند، با هم سازش می‌کردند! ریشه درختان در آسمان بود و برگ و میوه توی دل زمین بود، خیلی عادی، خیلی شیک.

آن روز‌ها سیب میوه خوبی بود، ابلیس هم رفیق گرمابه و گلستان آدم بود با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند، بچه‌هایشان هم توی یک مدرسه درس می‌خواندند.

آن زمان‌ها آدم‌ها به مرگ طبیعی می‌مردند.

اول‌ها همه چیز عاقلانه! پیش می‌رفت، مثل حالا که نبود.

اینطور نبود؛ من همه را دوست داشتم، شاید همه هم مرا دوست داشتند.

این آخرش همه چیز را به هم ریخت، این آخرش همه چیز عوض شد، آخرش که رسید قابیل هابیل را کشت، آخرش که رسید بی‌ستون زاده شد، آخرش که رسید پروانه سوخت، ته ته تهش بود که من بد شدم، سخت شدم.

تو شب را دوست‌داشتی،

آن اول‌ها که شب تمام نمی‌شد! تا هر قدر که تو دوست داشتی کش می‌آمد، حتی تا خود صبح…!

هرچه بگذرد سربالایی تند‌تر می‌شود، آن مال اول‌هاش بود که سرپایینی داشت الآن تا دلت بخواهد (یا نخواهد!) سربالایی هست، بدون هیچ رحمی

لامپ سوخته

صفحه شانزدهم دفتر لامپ

گاهی آنقدر دلتنگم که مثل مرده‌ها خیره می‌شم به دیوار، گاهی آنقدر کسالت از سر و روم بالا میرود که حال هیچ کاری را ندارم.

این وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چیزی به ذهنم میرسه را ثبت کنم.

گاهی وقت‌ها هیچ چیز به ذهنم نمیرسد

دیوانه، میدانی وقتی همه‌ی این “گاهی”ها با هم جمع بشن توی یک لحظت یعنی چه؟ میدانی وقتی تمام ذهنت پر می‌شود از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چه چیزی فکر می‌کنی چه حسی دارد؟

از من نپرس چرا به این روز افتادم، آنقدر ذهنم خش خشی هست که نتوانم به علتش فکر کنم.

فقط همین قدر می‌دانم که شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است

لامپ سوخته

صفحه پانزدهم دفتر لامپ

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی، اینکه مدام بالا آورده‌ی متعفن افکار متعصبانه‌ات را به خورد ما بدهی

اینکه صبح تا شب خودت را کامل ببینی و ما را ناقص

اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه به ما بقبولانی که احمقی و ما هم در این کش و قوس خود را برتر از تو بیابیم و از آن سر بام بیافتیم.

بهتر بود خودت قبل از دیگران آتش را خاموش می‌کردی،

آتشی که زبانه‌هایش پیراهنت را سوزاند و دودش هم در چشم همه‌ی ما که ساکت بودیم و همه‌ی ما که احمقانه قیام کردیم

و همه ما که در بند افتادیم رفت

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی

کاش تاریکی بیشتر بود، کاش بیشتر بود که اصلا نمی‌دیدمت، کاش همه جا تاریک و سیاه بود که هیچ چیز نمی‌دیدم! این لامپ لعنتی کار را خراب کرد، مدام لکه‌های توی ذهنم را روشن می‌کرد، مدام چهره تو را در برابرم ظاهر می‌کرد، کاش تاریکی بیشتر بود

یادم باشد اینبار که از جلو آیینه رد شدم کمی توقف کنم

کمی خودم را ببینم و مطمئن شوم که من باعث توام

و مطمئن شوم من عامل توام و من تو را ساختم که اینگونه گستاخانه بتازی.

و ای کاش خودت قبل از ما زودتر تمامش می‌کردی.

 

لامپ سوخته

صفحه چهاردهم دفتر لامپ

قاصدکی را که می‌گرفتم به دنبال چشم و گوش و لبش می‌گشتم که نداشت؛

قاصدک‌ها پیام‌آورانی بودند که نه چشمی برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن و نه لبی برای سخن گفتن داشتند.

پیامبران چشم و گوش بسته و خاموش

 

لامپ سوخته