صفحه دوازدهم دفتر لامپ

پنیرم باش نانت می‌شوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.

بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق

خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا

که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست!

بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.

بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته می‌شود.

سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!

 

لامپ سوخته

صفحه یازدهم دفتر لامپ

کولرم باش و خنک کن مرا . . .

داغ داغم از تنفس افراط آمیز مردمانی که از من به من شبیه‌‌تراند

کولرم باش و خنک کن مرا

عرق میریزم زیر گاوآهن سنگین زمین که زمان بر دوشم نهاد و پای برهنه بر کویری که پر از خار مغیلان است فرستاد.

ندانسته لبیک گفتم تبعیدش را (و چه دور افتاده بود)، نشناخته پیدا کردم نگاه‌ش را (و چه سنگین بود)

کولرم باش باد خنک بزن بر پاهایم که تاب ایستادن ندارند از سنگینی این گاوآهن! خورشید هم که مهرش را بر من تمام کرد بس سوزاندم، بس مرا با خودش یکی کرد زیر آفتاب داغ مرداد ماه که در ماه بهمن بر من تاباند و من هم به پاس این مهربانی تحمل کردم دوستی خاله خرسه‌اش را و دم بر نیاوردم که خدایی ناکرده از نمک نشناسی من حقیر رنجیده شود که بس آفتاب مهربان است.

کولرم باش و تحملم بیشتر کن که آفتاب را نرنجانم و نسوزانم دل سوزانش را

باد بهاری هم که به قحطی رسید و نیامد تو کولرم باش تو خنکا ببخش بر پیکر من گناهکار که سخت ظالم هستم و ظلم می‌کنم. بیا و تو کولرم باش که جز تو همه مرا سوزاندند

 

لامپ سوخته

صفحه دهم دفتر لامپ

صدای غرغرهایش عید تا عید در گوشم وز وز می‌کرد و من هم برای خودم واق واق می‌کردم و کسی هم نبود که بگوید سگ نشو و پاچه نگیر که این غرغرها عاشقانه است.

کسی نبود که بگوید آدم باش بفهم دیگران را و از کجا آن کس خبر داشت که من نمیفهمم آدم‌ها را؟

آدم‌هایی که از صبح تا شب شاید یک بار هم خودشان را در آینه نبینند! آدم‌هایی که از صبح تا شب غرغر می‌کنند تا من واق واق کنان پاچه آنها را بگیرم که بفهممشان.

برای فهم این آدم‌ها که تمام آنها شبیه به من هستند باید به کلاس آواشناسی رفت! باید معنای غرغر کردنشان را که باعث واق واق کردن من می‌شود دریابم.

باید دریابم که چقدر از حیوان‌ها فاصله داریم ما آدم‌ها که به ظاهر متظاهر به آدم بودنیم.

این که روز و شب را پی فهمیدن چیزهای عجیب و غریب و گاه ماوراء طبیعت می‌گردیم و هیچ از طبیعت وحشی خودمان که در درونمان مثل مار فیس فیس می‌کند خبر نداریم! خبر نداریم که نیش میزنیم، که نیش می‌خوریم.

ما آدم‌ها زهرمان کاری‌ست، قبل از اینکه تکان بخوریم نفسمان بند می‌رود، قبل از اینکه بفهمیم چه شده.

ما آدم‌ها سخت زهرآگینیم!

ترسمان از مار و سوسک و کرم باغچه و زنبور سرخ است، حتی بیشتر از بید می‌ترسیم که نکند لباس زیبایمان را سوراخ سوراخ کند و از توی این سوراخ‌ها انسان بودنمان بریزد بیرون و یکهو ببینیم که تمام شده‌ایم.

انگاری لباس‌هایمان را خیلی دوست داریم ما آدم‌هایی که همیشه لختیم.

 

لامپ سوخته

صفحه نهم دفتر لامپ

نمی‌دانم چند شنبه بود، اما هم شنبه‌ای که بود حالم را گرفت؛ هر شنبه‌ای که بود کامل خودش را در ذهنم جا کرد. فکرش را بکن مثل هر روز از خواب بیدار شوی، مثل هر روز به اطرافیانت سلام کنی غافل از اینکه یکی هم هست که حتی اگر سلامت را بشنود تو جوابی نمی‌شنوی.

از خودم گله‌ای ندارم، روزگار هم کار خودش را کرد، این وسط صدای جواب سلامی می‌ماند که گم شده این وسط هزار “کاش” می‌ماند که برانگیخته شده این وسط من می‌مانم و زمان که رد می‌شود. هر روز با این که می‌دویم و خود را خسته می‌کنیم به جای اینکه به هم نزدیک شویم از هم دور می‌شویم. مگر “مرگ”، مگر این که چیزی مثل مرگ مرده‌ها و زنده‌ها را به هم نزدیک کند، مگر این که مرگ روزت را بعد از سلام صبح عوض کند، عوض کند روزت را که دیگر جواب سلامی نشنوی.

نمی‌دانم چند شنبه بود که در مجلس عزایی صدای گریه نوزادی را شنیدم، جواب سلامی بود، جوابی که هیچ کس نشنید.

دیگر مهم نیست چند شنبه است

پدربزرگم بیمارستان بود که عمه‌ام به خانه آمد، مادربزرگم گفت: “غذایش را ببر”، عمه‌ام گفت: “او دیگر غذا نمی‌خورد”

 

لامپ سوخته

صفحه هشتم دفتر لامپ

بچه که بودم جلوی ساعت مینشستم، بعد نفسم را حبس می‌کردم و ثانیه‌ها را می‌شمردم.

گاهی هم با خواهرم مسابقه می‌دادم که چه کسی بیشتر نفسش را حبس می‌کند

اول‌ها او برنده میشد، اما بعدا که من بزرگتر شدم می‌بردم.

خلاصه که این روز‌ها من را یاد همان نفس حبس کردن‌های کودکی می‌اندازد! این که ثانیه‌ها را ببینم که پشت سر هم بی‌امان رد می‌شوند و دم بر نمیارم

دم بر نمیارم تا که برنده شوم.

صدای آهنگ را زیاد می‌کنم. شاید اینطوری بر صدای ثانیه‌ها چیره شوم و نفهمم که با سکوت چه خیانت‌هایی که نمی‌شود کرد.

 

لامپ سوخته

صفحه هفتم دفتر لامپ

مرگ چیز خاصی نیست! ما اینجا روزی چند بار میمیریم بی‌آنکه هیچ اتفاق خاصی برای ما رخ بدهد.

بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم‌های خوبی هستند برای همین خیلی دوست دارند به همه خوبی کنند.

این دسته از آدم‌ها از فرط علاقه به خوبی کردن زیاد دوست ندارند بمیرند.

مشکل هم همینجاست!

مشکل از آنجایی شروع می‌شود که آن‌ها فقط خودشان فکر می‌کنند خوب هستند. در حالی که دیگران سعی در تفهیم این دارند که “نه بابا شما آنقدرها هم خوب نیستید، لطفا زودتر بمیرید.”

اصلاً جنگ بین آدم‌ها هم از سر این موضوع شروع می‌شود که یک عده دیگری را به مردن تشویق می‌کند و آن عده دیگر چون دوست دارند هنوز خوبی کنند نمی‌میرند، با اینکه من میدانم مرگ چیز خاصی نیست و خودم شخصا همانطور که گفتم روزی چند بار می‌میرم.

 

لامپ سوخته