صفحه اول دفتر لامپ

احتمالاً خیلی آشفته شدم، همین که امروز می‌خندانم و فردایش میگریانم، همین که امروز غمم طنز گونه تراوش می‌شود و فردا ناله، همین که می‌نشینم و این لعنتی‌ها را فشار میدهم تا دو کلمه بنویسد.

همین که به همین سادگیست شاید کلی آینده پشتش باشد!

هرچند آینده هم هیچ است، همانطور که گذشته هم هیچ بود؛

حالم را بچسب،
حالم را بپرس!

 

لامپ سوخته