صفحه سوم دفتر لامپ

ماندن سخت است، خوب این را می‌فهمم! چه اینجا باشی چه آنجا . . .
یک چیزی ته دل آدم را آشوب می‌کند، اجازه نمی‌دهد بمانی، بی‌قراری می‌کند. رفتن آسان‌تر است،

رفتن از تنهایی به تنهایی که صفای خودش را دارد، هر وقت خواستی جایی که دوست داری تنها باشی، هر وقت خواستی مرا نبینی، هر وقت خواستی توی تنهای خودت گم شوی؛

ماندن بسیار سخت است، خوب این را فهمیدی!

فهمیدی که رفتی
از تنهایی من، به تنهایی خودت!

 

لامپ سوخته

صفحه دوم دفتر لامپ

خنده‌ای که زورکی نیست بعضی وقتا قه قهه میشه، بعضی وقتا مثل اشک از چشمت بیرون میاد،
بعضی وقتا منفجرت میکنه . . .

یکی می‌گفت خنده درد را از توی رگ‌ها بیرون می‌کشد، گفتم پس برای همین بعضی خنده‌ها اینقدر دردناک است!

 

لامپ سوخته

صفحه اول دفتر لامپ

احتمالاً خیلی آشفته شدم، همین که امروز می‌خندانم و فردایش میگریانم، همین که امروز غمم طنز گونه تراوش می‌شود و فردا ناله، همین که می‌نشینم و این لعنتی‌ها را فشار میدهم تا دو کلمه بنویسد.

همین که به همین سادگیست شاید کلی آینده پشتش باشد!

هرچند آینده هم هیچ است، همانطور که گذشته هم هیچ بود؛

حالم را بچسب،
حالم را بپرس!

 

لامپ سوخته