صفحه بیست و هفتم دفتر لامپ

این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده

این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت

بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و ششم دفتر لامپ

این بار اجازه بده، میخوام از خودم بگم، میدونی تمام بدبختی من از کجاست؟

من بهت میگم. تمام بدبختی من از اونجایی هست که من هیچی نیستم، نه یه پسر خوب و مهربون برای خانواده، نه یه مهندس درسخون، نه یه عکاس خوب، نه یه شاعر توانا، نه یه نویسنده معقول. من هیچی نیستم، هیچی؛ من هر چیزی که خواستم باشم نشدم، تمام مشکل من از اینجایی شروع میشه که تو میگی نه! اینطور نیست، تو همه اینها هستی، این حرف رو میزنی و من فکر میکنم هستم، چون تمام عمرم دوست داشتم باشم، من جنبه این همه چیز بودن رو ندارم، حرفی میزنم که رنجیده میشی، میری و دیگه نیستی که بگی تو همه اینها هستی، میری و دوباره میفهمم که من هیچی نیستم، هیچی.

گاهی حس می‌کنم مثل یه مترسکم، اون چیزی که نشون میده نیستم، رویایی فکر نکن مترسک باطنی نداره،

کاملا پوچ و بی‌ارزشه، مترسک پر از کاه و برگ و آشغاله، مترسک هیچی نیست، مثل من.

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و پنجم دفتر لامپ

این یکی دیگر داستان نیست، من واقعا دلتنگت شدم

این یکی را برای خودت نوشتم، به دیگران بگو نشنیده بگیرند، خواندنی‌ها کم نیست، این یکی شوخی ندارد!

بگذار اینبار اینطوری شروع کنم، تو گوشه‌ی خانه کز کن و من میروم پی عشق و حالم.

اینبار تو روی آن صندلی ناجور بنشین و سکوتی همراه با صدای پتک مانند ثانیه شمار ساعت را تجربه کن و مطمئن باش که من اصلا حواسم به تو نیست و راحت توی سالن سینما با دوستانم نشستم و ذرت بو داده می‌خورم و فیلم میبینم، میدانی چیست!؟ خیلی وقت بود که من سینما نرفته بودم، خیلی وقت بود که دوستانم را ندیده بودم، وای مدت‌ها بود ذرت بو داده نخورده بودم، من قبل از این چند سالی میشد که مرده بودم.

سینما را خیلی دوست دارم، تو را هم دوست دارم، ذرت بو داده را هم دوست دارم

یک جای فیلم که رسید فهمیدم داستان زندگی من را روایت میکند، مردی تنها عاشق زنی تنهاتر از خودش بود، مرد آنقدر تنها بود که اصلا شعورش را نداشت فکر کند که زن از او تنها تر است، یک جای فیلم همه چیز تاریک شد، یکهو دلم هری ریخت، یاد تنهایی خودم افتادم و فکر کردم تو هم الآن توی اتاق داری دق میکنی

یادم نیست آخر فیلم چه شد! فقط برگشتم که تو تنها نباشی همین

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و چهارم دفتر لامپ

من آنقدرها هم با کلاس نیستم که وقتی دلم گرفت بروم توی کافه بنشیم و سیگار روشن کنم و قهوه‌ی بدون شکر بخورم و غمم این باشد که چرا مردم نمیفهمند، آنقدر‌ها هم بی‌کلاس نیستم که بی‌خیال همه چیز شوم و بروم قهوه خانه قلیان بکشم و چایی بخورم و غمم این باشد که چرا پول ندارم

من همین گوشه اتاقم مینشینم و به عکس تو خیره می‌شوم، نه سیگار می‌کشم و نه قلیان؛ نه قهوه تلخ بدون شکر می‌خورم و نه چای!

من گوشه اتاقم می‌نشینم و درد نبودنت را روی کاغذ کاهی می‌کشم، من گوشه اتاقم کز می‌کنم و حسرت نبودنت را می‌خورم و غمم نبود توست

اتاق من آنقدر تاریک است که چشم چشم را نبیند، توی این تاریکی نه موسیقی‌های کافه‌ای پخش می‌شود و نه سیگار هست؛ نه صدای قل‌قل قلیان می‌پیچد و نه چای هست، اینجا فقط من هستم حتی در و دیوار هم نیست که جلوی خیالات مرا بگیرد، اینجا هیچ محدودیتی نیست به جز نبودن تو.

زندگی سگی‌ست، تو که بیایی همه جای این اتاق می‌شوند محدودیت که نتوانم تو را بدست آورم و تو از دستم میروی و دوباره میروم اول راه که در کافه سیگار بکشم یا در قهوه‌خانه قلیان برایم بار کنند

اما نه حال قهوه خودن دارم و نه میل به چای هر کجا باشم فقط حسرت نبودنت را می‌خورم!

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و سوم دفتر لامپ

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم

عشق می‌کنم با زندگی وقتی جلوی من می‌نشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف می‌کنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگی‌ست

عشق می‌کنم وقتی می‌بینم می‌خندی و حرف می‌زنی، چشمانت برق می‌زند و وقتی تکان‌های سرم را به نشانه تایید حرف‌هایت می‌بینی بال در میاوری و می‌پری بغلم؛ عشق می‌کنم وقتی حرف می‌زنی

هوا که سرد می‌شود از بس سر به هوایی مدام سرما میخوری و وقتی سرما میخوری دلم می‌گیرد، چون بی‌حوصله می‌شوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز می‌کنی و تلویزیون خاموش را تماشا می‌کنی “راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه می‌کنی شربت اکسپکتورانت می‌خواهی؟” با “اوهوم” که جوابم را می‌دهی به خودم امیدوار می‌شوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم  کنارت می‌نشینم و می‌خواهم درآغوش بگیرمت که هلم می‌دهی: “دیوونه تو هم سرما میخوری، برو اونطرف‌تر” همین “دیوونه” گفتن کافی بود که تا یک هفته‌ی مرا زیبا کنی

“برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟”

حالت که خوب می‌شود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب می‌شود، صبح بیدار می‌شوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نوبت من است: “دیوونه دستم کند!” همین “دیوونه” گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و دوم دفتر لامپ

گل کلم میخورم و به این فکر میکنم که چقدر دیر به دنیا آمدم.

شاید باید ۸۰ سال پیش توی آرژانتین به دنیا می‌آمدم و ملتی را از بند ظلم آزاد میکردم و بعد توی بولیوی کشته می‌شدم

شاید باید ۱۳۱ سال پیش توی همین ایران خودمان به دنیا می‌آمدم و نفت شما مردم را ملی میکردم و بعد در اوج غم و غصه توی ۸۴ سالگی سرطان جانم را میگرفت؛

شاید هم نه! من باید اختراع می‌شدم. این بهتر است، من باید با فرمول C13H18O2 اختراع میشدم و دردهای تو را تسکین میدادم، من باید ایبوپروفن میشدم! البته دو تا اکسیژنم مال تو! من به این‌ها نیازی ندارم، میخواهم چکار! مال تو، تو خوب نفس بکش، تو خوب بخند، تو شاد باش، همین برای من کافیست

من اگر بخواهم با فرمول C13H18 و دو تا نبود برای تو هم میتوانم تسکین دهم، من درد تو را خوب میدانم.

گاهی فکر میکنم شاید زود به دنیا آمدم من باید صبر میکردم دقیقا لحظه قیامت به دنیا می‌آمدم که حتی مجال فکر کردن به تو را هم نداشته باشم

هر چند میدانم همان لحظه هم دست از خاطرت بر نمی‌داشتم.

انگاری منو تو مال همین حالا هستیم، انگاری من و تو به موقع هستیم مال خود ِ خود ِ خود همین حالا نه یک ساعت کمتر و نه بیشتر

فقط بدی داستان این است که باز هم من مدام فکر میکنم مال هیچ زمانی نبودم و نیستم و نمی‌شد باشم، نه انگاری من در تقویم زیادی بودم!

 

لامپ سوخته