صفحه بیستم دفتر لامپ

من به دیوار خیره شدم و تو به پنجره! من هیچ نمیبینم جز دیوار و تو هی از باغ پر گل آن طرف پنجره برایم تعریف کن! من دیگر حوصله حرف‌های تو را ندارم به من گوش کن! ول کن آن باغ لعنتی را و مرا ببین

ببین به نظر تو این دیوار چندبار رنگ شده؟ میدانم نمیدانی برای من هم مهم نیست که این کوفتی چندبار رنگ شده، فقط من حالم از این رنگ مسخره بهم می‌خورد! بیا با ناخن‌هایمان خراشش بدهیم! این دیوار الکی به تغییر احتیاج دارد! بیا آنقدر بتراشیمش که برسیم به آجرهاش اصلا بیا آجرهایش را هم بکنیم و برسیم به آنطرفش! شاید آنطرف دیوار هم باغی باشد مثل باغ تو. یا نه! باغی باشد بهتر از باغ تو که هی سرکوفتش را به من نزنی و هی پزش را برایم ندهی.

من این قمار را باز هم باختم. اما این هم سیم آخر، بیا و من قمارباز را باز هم ببازان، آماده‌ام که ببازم به تو و هر آن کسی که مثل تو هست و نیست و دار و ندار و بود و نبود من است، بیا می‌خواهم ببازم کاری نداشته باش! فقط خوب بازی کن! می‌خواهم مثل یک کهنه قمارباز ببازم

یکی دوتا مشت از آن قرص‌ها که داشتی و می‌خوردی و شروع می‌کردی به توصیف باغت! از آنها داری؟ من هم کمی می‌خوام! این سیم آخر را بدجور باختم دیگر ته جیبم هیچ! هم نیست

هی…! من به آجر رسیدم… یک مشت دیگر هم از آن قرص‌ها بده مطمئنم اینبار به باغ می‌رسم! قول می‌دهم اجازه بدهم که تو هم باغ مرا ببینی! گریه نکن من هنوز دیوانه نشدم دکتر گفت سه ساعت وقت داریم تا دیوانگی، توی این سه ساعت برویم سر و رویمان را مرتب کنیم که پیش خدا ژولیده نباشیم، یک چیز هم بده زیر ناخن‌هام را تمیز کنم، این دیوار انگار یک تکه رفته زیر ناخن‌هایم

 

لامپ سوخته

معرفی کتاب «یک عاشقانه‌ی آرام» اثر «نادر ابراهیمی»

در آغاز کتاب نادر ابراهیمی از داستانی آرام و عاشقانه برای کسانی سخن میگوید که در ابتدای راه هستند، عاشقانه‌ای سرشار از حس خوب. با آغاز داستان چنان محو گفتگوهای درون داستان شدم که دل کندن از آن و یا فراموش کردنش کار خیلی سختی به نظر میرسد.

مگذارید عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود، که حتی آب دادن گل­های باغچه، به عادت آب دادن گل­های باغچه بدل شود. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نوکردن خواستنی ­ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن و دیگرگون شدن است. تازگی، ذات عشق ست، و طراوت، بافت عشق. چگونه می­شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، که عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمی­سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار می­شکند. می­توان شکسته ­اش را، تکه­ هایش را، نگه داشت. اما شکسته ­های جام، آن تکه ­های تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می‌­شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه­ ها جای حس عاشقانه را خوب می­گیرند.

داستان پر از گم شده‌ها، پر از تازه پیدا شده‌ها. فرار از شر رسیدن به خیر، عقل و همه چیز دیگری که گیله مرد قصه را در پی عسلی اصل به سبلان کشاند. داستان هرچقدر عاشقانه باشد اما آرام نیست! پر از طوفان است. فصل اول با شور و حرارت بالا با ترکیب کلمات عمیق برای بیان حس نویسنده به مخاطب سرشار از جملات نقل کننده تفکرات است.

تعریف‌هایی از عشق از ظلم از شجاعت و میهن پرستی. گاهی جملات سنگین خواندن کتاب را سخت می‌کند اما قشنگ است. جملات تاثیر خود را میگذارند و خوب بلدند چطور داستان را پیش ببرند هر چند خیلی وقت‌ها در لبه دیوار رها شدن از رشته داستان و پیوستن یه هجوم حجم عظیمی از کلمات مقطع و بیانگر تفکرات نویسنده قرار می‌گیرد. اما داستان آنقدر خوب به سمت پایان پیش نمیرود. در نوشته‌های قسمت بعد از واقعه آنقدر منتظر شور و شوق ابتدای داستان ماندم که لذت خواندند این عاشقانه از کف رفت

اما در مجموع کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی از کتاب‌هایی‌ست که اگه اهل مطالعه هستید حتما باید بخوانید و از آن لذت ببرید

کتاب گویا نیز با صدای پیام دهکردی در مورد این گیله مردی مبارز و سیاسی که عاشق دختری آذری به نام عسل می‌شود اثر هنری فاخری‌ست که شنیدن آن گاهی نیاز آدمی‌ست.

از کتاب:

در گذشته به دنبال لحظه‌های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه‌ها، اینک وجود ندارند

نگفتن همان دروغ گفتن است؛ قدری کثیف‌تر

نفرت انگیزترین چیزی که خداوند رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند، حکومتی است که عشق را نمی‌فهمد

  • لینک خرید اینترنتی کتاب یک عاشقانه آرام نسخه (گویا) و نسخه (چاپی)
اگر این کتاب را خوانده‌اید نظر شما در مورد آن چیست؟

#گوش_کن :

پانویس دوم دفتر لامپ

به دنیا آمدیم که تفریح کنیم و خوش باشیم،

اما به خاطر اینکه از شر کنجکاوی دیگران خلاص شویم فعلا تفریح را کنار گذاشته و مثل دیگران زندگی می‌کنیم

 

لامپ سوخته

صفحه نوزدهم دفتر لامپ

تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برایت؛ باید بجنگی برایشان

آدم‌ها که همین جوری دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری که آدم حسابت نمی‌کنند

گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید

تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند

نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری برویم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس

آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست؟

بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم

بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهار زانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده

رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمی‌کنم تو هم فکر نکن

 

لامپ سوخته