صفحه هفتاد و هفتم دفتر لامپ

زندگی آرزوها و رویاهایم با نخ به چوب آویخته، روی شانه‌هایم نشسته و آن‌ها نشانم می‌دهد. از داشتن این آرزوها به وجد میایم و به سمتشان میدوم. میدوم تا به آرزوهایم برسم اما نمیرسم، هر چقدر پیش میرم هیچ چیز تغییر نمی‌کند. خسته‌تر می‌شوم.

هیجان داشتن هدف زیر سنگینی زندگی بعد از به نفس افتادن کم می‌شود.

شاید باید بی‌خیال رویاهایم می‌شدم، شاید باید زندگی را رها می‌کردم آرزوهایم را نادیده می‌گرفتم

همه چیز را رها کردم و هدفم را می‌دیدم!‌ شاید باید هدفم را رها می‌کردم تا به همه چیز برسم.

اما چطور می‌شود راهی را از نیمه بازگشت با علم به این که شاید زمانی براش شروع مسیر جدید نباشد

بگذار اشتباه را ادامه دهم شاید روزی به هدف رسیدم

اما تو تنها آرزویی هستی که نمی‌خواهم برای رسیدن به آن از پا بیوفتم. تو را می‌خواهم و خوب میدانی. میدانی که میخندی و میگویی زندگی را سخت نگیر هیچ چیز ارزش غمگین بودن را ندارد

اما من بی رویاهایم هیچ نیستم. من بی آرزوهایم چه می‌توانم باشم؟ در دستم یک مشت آرزوی دور و دراز است و تجربه‌هایم دویدن‌های بی‌مقصد

درمان ناامیدی هیچ وقت کشف نخواهد شد

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و ششم دفتر لامپ

اما برای مادرت تو زیباترین جوجه هستی و این شیرین‌ترین حقیقت تلخ زندگی توست

یک روز پرواز خواهی کرد و تاسف بزرگ زنجیری‌ست که به پای تو بسته شده. باید با دیگر گنجشک‌ها بمانی و هر آنچه هدف زندگی جمعیت شماست، همان را پیش بروی

مثل ما که برای خودمان هدفی مشخص می‌کنیم و برای رسیدن به هدف مسیر را در ذهنمان می‌کشیم، تمام کارهایی که باید انجام دهیم را مثل زنجیر دانه به دانه به هم وصل می‌کنیم
این زنجیر آدم را به هدفش می‌رساند ولی نمی‌توان آزاد بود

اسیر زنجیری شدم که ظاهرا قرار است مرا به هدفم برساند

و روزی که به هدف برسم موفق‌ترین اسیر به زنجیر کشیده شده برای اطرافیانم خواهم بود. و این تلخ‌ترین شادی زندگی من است

بودنمان اگر حکمتی داشت شاید زندگی آزادتری داشتیم

بال های تو و پای بسته‌ی من؛ مثل هم هستند

جوجه گنجشک

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و پنجم دفتر لامپ

میان نوزادی که تنها یک روز زندگی کرد و انسانی که صد سال نفس کشید چه تفاوتی‌ست؟
مرغی که کباب شد و تخمی که آبپز

تصور تو را در آغوش کشیدن است که مرا از خواستنِ نبودن دور می‌کند و ترسی نیز در آغوش تو پنهان است که مرا زمین میزند
میان بودن‌ها و نبودن‌ها؛ میان داشتن‌ها و نداشتن‌ها، میان خواستن‌ها و نخواستن‌ها… می‌ترسم! ولی فکر می‌کنم هیچ تفاوتی نیست

با خودم در جنگم و اما لبخند میزنم؛ از لبخند‌هایم بیزارم زیرا به کمک نیاز دارم.

فکر می‌کردم امیدم بیهوده است، خوشی‌ها برایم دست تکان می‌دهند و می‌دانم امیدم بیهوده نبود اما آنقدر بعیدم که معنایی برای آن نمی‌یابم.

و تمام تلاشم برای رهایی از این عذاب “ای کاش” گفتن‌هاست و تکرار عذاب.

ای کاش می‌شد خواست و نبود، می‌شد خواست و رفت، می‌شد خواست و دل کند

اینجا تاریک است، شاید نور همه چیز بود…

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و چهارم دفتر لامپ

#گوش_کن :

 

بگذار بگذریم

حرفی نباشد که بودنش باز کردن زخم کهنه و عمیقی‌ست که هیچ وقت خوب نخواهد شد

بگذار بگذریم و چشم را به روی هر آنچه گذشت ببندیم

لحظه‌ای آزاد
لحظه‌ای معلق
نه در حال صعود و نه در حال سقوط

لب ایوان نشسته‌ای
کنارت می‌نشیم و به چشمانت خیره می‌شوم. گفتم خسته‌ام اما نمی‌توانم صبر کنم، امیدی ندارم و اما نمی‌توانم ناامید باشم. تو را می‌خواهم و نمی‌توانم تو را داشته باشم

می‌خندی و با دستانت چشمانم را می‌بندی. دراز می‌شکم و سرم را روی پاهایت می‌گذارم. نسیم خنک و آفتاب داغ. دنیای سرخ خون پشت پلک‌هایم جریان دارد

اینطرف سرخ
آنطرف سرخ

گفتم لذت بخش است ولی اینطور که نمی‌ماند! باز می‌روی. گفتی دیروز را چه کردی که امروز را اینقدر راحت از دست می‌دهی؟

جهان سرخ و سوز اشک. چشمانم را باز می‌کنم همه جا پر از نور است. آنقدر زیاد که هیچ چیزی را نمی‌توانم ببینم درست مثل تاریکی

تلاش می‌کنم تا به نور عادت کنم

سعی میکنم ببینمت

امروز را نمی‌خواهم از دست بدهم

چشمانم را باز و بسته می‌کنم

اشک می‌ریزم

همه جا پر از نور است

تو را نمی‌بینم

کاش چشمم را باز نمی‌کردم. کاش چشمانم را نمی‌بستی.

لامپ سوخته