صفحه هفتاد و چهارم دفتر لامپ

#گوش_کن :

 

بگذار بگذریم

حرفی نباشد که بودنش باز کردن زخم کهنه و عمیقی‌ست که هیچ وقت خوب نخواهد شد

بگذار بگذریم و چشم را به روی هر آنچه گذشت ببندیم

لحظه‌ای آزاد
لحظه‌ای معلق
نه در حال صعود و نه در حال سقوط

لب ایوان نشسته‌ای
کنارت می‌نشیم و به چشمانت خیره می‌شوم. گفتم خسته‌ام اما نمی‌توانم صبر کنم، امیدی ندارم و اما نمی‌توانم ناامید باشم. تو را می‌خواهم و نمی‌توانم تو را داشته باشم

می‌خندی و با دستانت چشمانم را می‌بندی. دراز می‌شکم و سرم را روی پاهایت می‌گذارم. نسیم خنک و آفتاب داغ. دنیای سرخ خون پشت پلک‌هایم جریان دارد

اینطرف سرخ
آنطرف سرخ

گفتم لذت بخش است ولی اینطور که نمی‌ماند! باز می‌روی. گفتی دیروز را چه کردی که امروز را اینقدر راحت از دست می‌دهی؟

جهان سرخ و سوز اشک. چشمانم را باز می‌کنم همه جا پر از نور است. آنقدر زیاد که هیچ چیزی را نمی‌توانم ببینم درست مثل تاریکی

تلاش می‌کنم تا به نور عادت کنم

سعی میکنم ببینمت

امروز را نمی‌خواهم از دست بدهم

چشمانم را باز و بسته می‌کنم

اشک می‌ریزم

همه جا پر از نور است

تو را نمی‌بینم

کاش چشمم را باز نمی‌کردم. کاش چشمانم را نمی‌بستی.

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و سوم دفتر لامپ

بگذار سایه‌ات باشم

همان اندازه هیچ

آنگاه همانجایی خواهم بود

که تو هستی

بگذار سایه‌ات باشم

تا وجودِ امید را،

نور را

بهتر ببینی

سایه‌ات باشم

دقیقا آنجا که نور نیست

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و دوم دفتر لامپ

می‌شود تلاش کرد تا نه از این طرف بام افتاد و نه از آن طرف ولی مرز میانه بودن و اعتدال باریک‌تر از جثه‌ی آدمی‌ست و ناخودآگاه سمتی سنگین‌تر خواهد بود

نمی‌شود ندید و نشنید و آسوده خیال به زندگی ادامه داد. برای کشیدن دیوار دور خود یا باید ثروتمند بود یا دنیای خیلی کوچکی داشت.

شبِ تاریک و نور‌های گذرا قبل از آنکه به من برسند از من دور می‌شوند
میان جاده‌ها و راه‌ها هنوز منتظرم

انسانِ منتظر امیدوار است، حتی اگر خسته باشد باز امیدوار است. امید تنها خصلت انتظار است

ولی من به امید مشکوکم و انتظار واژه‌ی بیهوده‌ای برای سردرگمی‌هایم میان این راه‌هاست.

من به انتظار روزنه‌ی امیدی شاید از همه چیز ناامید شوم

خسته‌ام و حس میکنم خیلی منتظر مانده‌ام

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و یکم دفتر لامپ

به من میگه “تو چرا نمیری خارج؟”

اون یکی به خنده میگه “ایرانو دوست داره!”

من از این مردم و فرهنگ و مرز خوشم نمیاد اما برای من مشکل ایران نیست! مشکل داستانیه که توی این کشور اتفاق میافته، مشکل زجری هست که مردمش می‌کشند.

من هر کجا باشم یا اهل هر جای دیگه‌ای باشم باز نمی‌تونم نبینم و نشونم که چه ظلمی میشه

این مملکت ماجرایی داره که من هر جای دنیا باشم بدون توجه به من اتفاق میافته و پیش میره

قلبم به درد میاد وقتی یه موسسه مذهبی میلیاردها میلیارد بودجه برای هیچ میگیره و یه عده غذایی برای خوردن ندارند یا به بچه مدرسه نمیتونه بره و باید کار کنه و یه مریض از درد و بی پولی زجر میکشه

من هر جای دنیا باشم این اتفاق‌ها قلبمو به درد میاره. اگر قرار باشه فرار کنم و چشممو روی این ظلم ببندم؛ اگه قرار باشه گوشمو بگیرم که نشنوم! همینجا این کارو میکنم

غلط کردم

همینجا مثل خیلی های دیگه که این کارو میکنند. میمونم و انگار نه انگار اتفاقی داره میافته

من مثل شما نمیتونم درک کنم بعد از مرگ دنیایی هست که هر کس به حق خودش میرسه. اگه ظلم بشه اون دنیا خدا هواشو داره. یا مثل شما نماز بخونم و بعد از اون برای مریض ها دعا کنم، من حتی نمیتونم با خدا حرف بزنم

من از اینجا نمیرم! چون برام هیچ فرقی نمیکنه کجا باشم، یا حتی کجایی باشم

شاید به نظر شما آدم خام و بی‌تجربه‌ای باشم، شاید فکر کنید شور جوانی در من سلطنت میکنه، اما من فقط منتظرم

من منتظرم که شما و تفکرات امثال شما از اینجا برند

و اونوقت شاید کاری از دست من ساخته باشه

من احمقم ولی صبور، من صبر می‌کنم تا تمام عاقل‌ها مهاجرت کنند شاید کاری از من ساخته باشه، در غیر این صورت تنها با رفتنم زجر و سرافکندگی از پنهان کردن ملیتم را هم به مشکلاتم اضافه خواهم کرد

 

لامپ سوخته