پانویس پانزدهم دفتر لامپ

مگر من از این خانه چه می‌خواهم؟ جز امیدی برای تلاش بیهوده و نفسی برای ادامه این شکنجه که چون نفسم را فرو برم تیزی درد هزار زخم، سوز بکشد ولی به امید! زنده بمانم

مگر من چه می‌خواهم که سرزمینم مرا با ای کاش اینجا نبودم می‌آزماید؟ و ترسی نیز در اینجا نبودنم پنهان می‌کند؟

اینجا نتیجه‌ی تلاش، تنها رنج بی‌پایانی‌ست که تا روز آخر به امید رهایی از آن به تلاش خود ادامه خواهیم داد و چه تلخی درد آوری دارد ایستاده در میان کفتارها مردن

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و نهم دفتر لامپ

هرگز نباید از کسی متعصبانه نفرت داشته باشم چون کسی که از او نفرت دارم را از انسان به هیولا تغییر می‌دهم و هیولا می‌تواند هر چیزی را تخریب کند

هرگاه از سایه‌ات پیشی گرفتی رو به حقیقت قرار داری

راه درست آنجایی‌ست که سایه‌ات پشت سرت باشد؛ آنجایی که پیرو شبحی از خودت نباشی؛ آنجا که تو رهبر هرآن چیزی باشی که از تو نشأت می‌گیرد. درست به سمت نور.

همه جا تاریک است، نور به سرعت می‌آید و پس از آن تاریکی به همان سرعت برمی‌گردد.

تاریکی ذات جهان است و نور مانند ما گذرا

نور منشاء دارد ولی تاریکی علتش نبود آن منشاء است. هر کجای دنیا را نگاه میکنم همین قاعده حاکم است.

غمگینم و گاهی به علتی شاد می‌شوم و باز شادی پس از آن علت تمام می‌شود. برای زندگی آرمانی باید با قاعده‌ی حاکم مخالفت کرد و برای این کار باید جنگید

هیچ چیز ارزش آن را ندارد که غمگین باشیم.

اما چگونه می‌توان شاد بود؟
چه چیزی باید خواست و یا برای چه چیز باید تلاش کرد؟

لامپ نویس

صفحه هفتاد و هشتم دفتر لامپ

همیشه دوست داشتم یه هنر بلد باشم
نقاشی کنم ساز بزنم حتی یه مدت فکر میکردم میتونم بنویسم
اما هیچ وقت دلم آروم نشد

هر وقت حالم گرفتس دوست دارم حرف بزنم و از اونجایی که کسی رو پیدا نمیکنم که هر حرفی بشه بهش زد توی پیشنویس‌‌های وبلاگم مینویسم

بعضی وقتا که نمیفهمم چه مرگمه میرم و میخونمشون و همه چیزی که تا امروز تو فکرم گذشته دستگیرم میشه و شاید چند خط هم بهشون اضافه کنم

اما فکر میکنم اگر نقاشی بلد بودم اوضاع بهتر میشد

اگر نقاشی بلد بودم هر وقت حالم بد میشد نقش هزار دیو کشیده میشد روی کاغذ که دور یه پسر بچه پنج ساله غمگین حلقه زدند

یکی از اون دیوها بزرگی‌های اون بچس که با چهره طلبکارانه برای غمگین بودن، دنبال قصاص اون به خاطر روزهای از دست رفتشه

اون دیو هم غمگینه چون هیچ وقت توی زندگیش احساس خوبی نداشته

حتما برای دیو یه پالتو میکشیدم وقتی خواست خودشو توش بپیچه و پنهون بشه

اما اگر کسی برای حرف زدن بود نه به نوشتن نیاز داشتم نه نقاشی و نه هیچ کار دیگه‌ای

آرزوی حرف زدن برای من دست نیافتنی شده و بدترین حس زندگیم عادت کردن به غمگین بودنه

حتی روزی که به خاطر خوردن غذای سرد سردیم میکنه حس میکنم غمگین شدم و میرم گوشه اتاقم کز میکنم

اگر جای دیو بودم دست پسر بچه رو می‌گرفتم و می‌گفتم کنارتم چون می‌خوام نجات پیدا کنی چون اگه تو نجات پیدا کنی من هم خوشحال می‌شم. نجات پیدا می‌کنم

خسته شدم از اینکه اینقدر به خودم گفتم حال بدمو خودم می‌تونم خوب کنم. جوری که انگار بانی تمام این روزهای غم انگیز خودم بودم

من دیو نقاشیی هستم که بلد نیستم بکشم

غمگینم و با نفرت از پسر بچه پنج ساله انتظار داشتم زودتر حال خودشو خوب می‌کرد تا کار به اینجا نکشه اما نه نقاشی نه نوشتن و نه هیچ موسیقی و آهنگی نمی‌تونست جای حرف زدن رو پر کنه

دیو باید توی پنج سالگی حرف میزد اما با کی؟

همیشه جای یک نفر خالی‌ست

پسر بچه اشک‌هاشو پاک می‌کنه و به دیو میگه خودت چرا حرف نزدی

حتما بالای سر دیو توی نقاشی می‌نویسم که حرف زدم

اما جز ابراز همدردی با نهایت یک جمله چهار کلمه‌ای چیز دیگه ای نشنیدم

حتی کسی نگرانم هم نشد

کسی نپرسید امروز هم غمگینی؟

کسی نپرسید چون حتی من به همین پرسیدن هم راضی بودم

دیو اونقدر غمگین بود که حتی میتونست به پسر بچه پنج ساله بگه تو باید قبل از اینکه وابسته بشی یا کسی برات مهم بشه تمومش کنی

دیو نقاشی من حتما حرفای وحشتناکی میزد اگر نقاشی بلد بودم

از خودم میپرسم برای نجات دقیقا چه چیزی باید تغییر کنه؟ دقیقا چه کاری باید کرد و کجای راه اشتباه بود

اما جواب سوالی که از خودت میپرسی پژواک همون سوال هست و چیزی تهش دستگیرت نمیشه

ما برای نجات به زندگی اجتماعی نیاز داریم

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و هفتم دفتر لامپ

زندگی آرزوها و رویاهایم را با نخ به چوب آویخته، روی شانه‌هایم نشسته و آن‌ها نشانم می‌دهد. از داشتن این آرزوها به وجد میایم و به سمتشان میدوم. میدوم تا به آرزوهایم برسم اما نمیرسم، هر چقدر پیش میرم هیچ چیز تغییر نمی‌کند. خسته‌تر می‌شوم. هیجان داشتن هدف زیر سنگینی زندگی بعد از به نفس افتادن کم می‌شود. شاید باید بی‌خیال رویاهایم می‌شدم، شاید باید زندگی را رها می‌کردم آرزوهایم را نادیده می‌گرفتم همه چیز را رها کردم و هدفم را می‌دیدم!‌ شاید باید هدفم را رها می‌کردم تا به همه چیز برسم. اما چطور می‌شود راهی را از نیمه بازگشت با علم به این که شاید زمانی براش شروع مسیر جدید نباشد بگذار اشتباه را ادامه دهم شاید روزی به هدف رسیدم اما تو تنها آرزویی هستی که نمی‌خواهم برای رسیدن به آن از پا بیوفتم. تو را می‌خواهم و خوب میدانی. میدانی که میخندی و میگویی زندگی را سخت نگیر هیچ چیز ارزش غمگین بودن را ندارد اما من بی رویاهایم هیچ نیستم. من بی آرزوهایم چه می‌توانم باشم؟ در دستم یک مشت آرزوی دور و دراز است و تجربه‌هایم دویدن‌های بی‌مقصد درمان ناامیدی هیچ وقت کشف نخواهد شد
لامپ سوخته