صفحه هشتاد و سوم دفتر لامپ

برای دیدن ماه گرفتگی رفتم کوه دیدم همه‌ی مارمولک‌ها دم‌هاشون رو انداختند و فرار کردند گرگ‌ها هم با گوسفندها نشستند شطرنج بازی می‌کنند هی دم به دم می‌بازند.

یهو گفت بادکنکم!
برگشتم! پشت سرم دختر بچه‌ای می‌گفت بادکنکمو می‌ترکونه
دیدم یه پسر بچه خیلی سرد مثل یه مرد بالغ بی‌عاطفه، زخم خورده از روز‌هایی که نباید میدید با سوزن قراره بادکنکشو بترکونه
رفتم و گفتم تو این اشتباه رو نکن
نترکون، بذار همه کنارت باشند، با چشم بسته انتقام چیزی که بهت گذشت رو نگیر. پسر بچه یه نگاه به من کرد و بعد تررررق!!!
نخواستم باشه؛ تا ته دره خیلی داد کشید

برگشتم دیدم گرگ‌ها خوابشون برده اونم با چشم بسته و خاطری مطمئن
گوسفند‌ها هنوز برنده بودند

مارمولک‌ها دوباره دم در میارن ولی دم جدیدشون همین دمی میشه که انداختند؟ نه!

داشتم با خودم فکر می‌کردم که چقدر باید متوهم باشم که همچین معجون تلخی بشم که خودم هم ته گلوم هی اذیت بشه
کاش من هم مثل مارمولک‌ها همه خاطره‌های بد و همه‌ی اشتباهام رو می‌نداختم و فرار می‌کردم دوباره از نو می‌ساختمشون

ای کاش میشد آنچنان بود که انگار دیروزی نبوده و یا ای کاش میشد آنچنان بود که حسرتی برای دیروز نباشد

من جا مانده از بازی شطرنج گرگ‌ها و گوسفند‌ها نه ماهِ گرفته را دیدم و نه بادکنکی برای دخترک داشتم و نه مرهمی بر زخم دم افتاده‌ی مارمولک‌ها

من حتی آنچه باید برای خود داشته باشم را نیز نداشتم

از کوه برگشتم

لامپ سوخته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + 13 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.