صفحه هشتاد و یکم دفتر لامپ

از من چه مانده؟ جز افسوس قهرمان نبودن

چیزی که به آن نیاز دارم. ناخوش که هستی مرا صدا کنی و من تو را نجات دهم
از من چه مانده جز عذاب نتوانستن
کاش می‌توانستم تو را آرام کنم بخندانم و به زندگی امیدوارت کنم

و من، برای هر چیزی که تلاش کردم نیافتمش
مانند باد که در پی قاصدکی کوچه به کوچه میدود و هر چه پیش میرود قاصدک را از خود دورتر می‌کند
نمی‌خواهم باد باشم

تو رودخانه‌ای از مهر در وجودم هستی که اگر نباشی تمام ماهیان آن با من در تقلای آب خواهیم مرد
من و ماهی‌ها چه چاره‌ای داریم در طغیان گل‌آلود و خشم تو. خشمی که ما عاملش نیستیم ولی از آن سیلی می‌خوریم

لامپ سوخته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + پانزده =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.