صفحه هشتادم دفتر لامپ

شعری بسرای در نبودم و به یادم بخوان. پشتبندش کلمات را خاک کن تا دیگر بیرون نیایند و شنیده نشوند

آنگاه لبخند زنان و حریصانه به زندگی ادامه بده زیرا تا زنده هستیم چیزهای زیادی برای از دست دادن داریم

به یادم شعری بخوان و پس از آن فراموشم مکن. بگذار میان یاد و خاطرات هر روزت زنده بمانم. آنجا که تنهایی به خیالت کنارت باشم و آنجا که شاد هستی تماشایت کنم

هر حسی ارزشمند است پس شاد باش غمگین باش لبخند بزن و اشک بریز

نگاهت میکنم و تو آنقدر غرق با هم بودنی که نمیبینی آخرین ریشه‌ی علف خشکی که مانع سقوط من میشود نیز از خاک بیرون میاید

میپرسم سفرمان طولانی نشد؟ و تو با شوق میگویی این اول ماجراست.

وقتی همه چیز تمام شد آغاز ماجرای دیگری در پیش ماست و آنجاست که تو تصمیم خواهی گرفت و آنجاست که اختیار از تمام جبر زندگی پیشی میگیرد. میتوانی تغییر کنی و آدم دیگری باشی. اگر خواستی فراموشم کن و بدان تمام شدن‌ها بسیار دردناک است و آغاز شدن‌ها بسیار سخت

لامپ سوخته

Leonard Cohen

#گوش_کن :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + چهار =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.