صفحه هفتاد و هشتم دفتر لامپ

همیشه دوست داشتم یه هنر بلد باشم
نقاشی کنم ساز بزنم حتی یه مدت فکر میکردم میتونم بنویسم
اما هیچ وقت دلم آروم نشد

هر وقت حالم گرفتس دوست دارم حرف بزنم و از اونجایی که کسی رو پیدا نمیکنم که هر حرفی بشه بهش زد توی پیشنویس‌‌های وبلاگم مینویسم

بعضی وقتا که نمیفهمم چه مرگمه میرم و میخونمشون و همه چیزی که تا امروز تو فکرم گذشته دستگیرم میشه و شاید چند خط هم بهشون اضافه کنم

اما فکر میکنم اگر نقاشی بلد بودم اوضاع بهتر میشد

اگر نقاشی بلد بودم هر وقت حالم بد میشد نقش هزار دیو کشیده میشد روی کاغذ که دور یه پسر بچه پنج ساله غمگین حلقه زدند

یکی از اون دیوها بزرگی‌های اون بچس که با چهره طلبکارانه برای غمگین بودن، دنبال قصاص اون به خاطر روزهای از دست رفتشه

اون دیو هم غمگینه چون هیچ وقت توی زندگیش احساس خوبی نداشته

حتما برای دیو یه پالتو میکشیدم وقتی خواست خودشو توش بپیچه و پنهون بشه

اما اگر کسی برای حرف زدن بود نه به نوشتن نیاز داشتم نه نقاشی و نه هیچ کار دیگه‌ای

آرزوی حرف زدن برای من دست نیافتنی شده و بدترین حس زندگیم عادت کردن به غمگین بودنه

حتی روزی که به خاطر خوردن غذای سرد سردیم میکنه حس میکنم غمگین شدم و میرم گوشه اتاقم کز میکنم

اگر جای دیو بودم دست پسر بچه رو می‌گرفتم و می‌گفتم کنارتم چون می‌خوام نجات پیدا کنی چون اگه تو نجات پیدا کنی من هم خوشحال می‌شم. نجات پیدا می‌کنم

خسته شدم از اینکه اینقدر به خودم گفتم حال بدمو خودم می‌تونم خوب کنم. جوری که انگار بانی تمام این روزهای غم انگیز خودم بودم

من دیو نقاشیی هستم که بلد نیستم بکشم

غمگینم و با نفرت از پسر بچه پنج ساله انتظار داشتم زودتر حال خودشو خوب می‌کرد تا کار به اینجا نکشه اما نه نقاشی نه نوشتن و نه هیچ موسیقی و آهنگی نمی‌تونست جای حرف زدن رو پر کنه

دیو باید توی پنج سالگی حرف میزد اما با کی؟

همیشه جای یک نفر خالی‌ست

پسر بچه اشک‌هاشو پاک می‌کنه و به دیو میگه خودت چرا حرف نزدی

حتما بالای سر دیو توی نقاشی می‌نویسم که حرف زدم

اما جز ابراز همدردی با نهایت یک جمله چهار کلمه‌ای چیز دیگه ای نشنیدم

حتی کسی نگرانم هم نشد

کسی نپرسید امروز هم غمگینی؟

کسی نپرسید چون حتی من به همین پرسیدن هم راضی بودم

دیو اونقدر غمگین بود که حتی میتونست به پسر بچه پنج ساله بگه تو باید قبل از اینکه وابسته بشی یا کسی برات مهم بشه تمومش کنی

دیو نقاشی من حتما حرفای وحشتناکی میزد اگر نقاشی بلد بودم

از خودم میپرسم برای نجات دقیقا چه چیزی باید تغییر کنه؟ دقیقا چه کاری باید کرد و کجای راه اشتباه بود

اما جواب سوالی که از خودت میپرسی پژواک همون سوال هست و چیزی تهش دستگیرت نمیشه

ما برای نجات به زندگی اجتماعی نیاز داریم

لامپ سوخته

یک دیدگاه در “صفحه هفتاد و هشتم دفتر لامپ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 − 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.