صفحه هفتاد و پنجم دفتر لامپ

میان نوزادی که تنها یک روز زندگی کرد و انسانی که صد سال نفس کشید چه تفاوتی‌ست؟
مرغی که کباب شد و تخمی که آبپز

تصور تو را در آغوش کشیدن است که مرا از خواستنِ نبودن دور می‌کند و ترسی نیز در آغوش تو پنهان است که مرا زمین میزند
میان بودن‌ها و نبودن‌ها؛ میان داشتن‌ها و نداشتن‌ها، میان خواستن‌ها و نخواستن‌ها… می‌ترسم! ولی فکر می‌کنم هیچ تفاوتی نیست

با خودم در جنگم و اما لبخند میزنم؛ از لبخند‌هایم بیزارم زیرا به کمک نیاز دارم.

فکر می‌کردم امیدم بیهوده است، خوشی‌ها برایم دست تکان می‌دهند و می‌دانم امیدم بیهوده نبود اما آنقدر بعیدم که معنایی برای آن نمی‌یابم.

و تمام تلاشم برای رهایی از این عذاب “ای کاش” گفتن‌هاست و تکرار عذاب.

ای کاش می‌شد خواست و نبود، می‌شد خواست و رفت، می‌شد خواست و دل کند

اینجا تاریک است، شاید نور همه چیز بود…

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.