صفحه هفتاد و یکم دفتر لامپ

به من میگه “تو چرا نمیری خارج؟”

اون یکی به خنده میگه “ایرانو دوست داره!”

من از این مردم و فرهنگ و مرز خوشم نمیاد اما برای من مشکل ایران نیست! مشکل داستانیه که توی این کشور اتفاق میافته، مشکل زجری هست که مردمش می‌کشند.

من هر کجا باشم یا اهل هر جای دیگه‌ای باشم باز نمی‌تونم نبینم و نشونم که چه ظلمی میشه

این مملکت ماجرایی داره که من هر جای دنیا باشم بدون توجه به من اتفاق میافته و پیش میره

قلبم به درد میاد وقتی یه موسسه مذهبی میلیاردها میلیارد بودجه برای هیچ میگیره و یه عده غذایی برای خوردن ندارند یا به بچه مدرسه نمیتونه بره و باید کار کنه و یه مریض از درد و بی پولی زجر میکشه

من هر جای دنیا باشم این اتفاق‌ها قلبمو به درد میاره. اگر قرار باشه فرار کنم و چشممو روی این ظلم ببندم؛ اگه قرار باشه گوشمو بگیرم که نشنوم! همینجا این کارو میکنم

غلط کردم

همینجا مثل خیلی های دیگه که این کارو میکنند. میمونم و انگار نه انگار اتفاقی داره میافته

من مثل شما نمیتونم درک کنم بعد از مرگ دنیایی هست که هر کس به حق خودش میرسه. اگه ظلم بشه اون دنیا خدا هواشو داره. یا مثل شما نماز بخونم و بعد از اون برای مریض ها دعا کنم، من حتی نمیتونم با خدا حرف بزنم

من از اینجا نمیرم! چون برام هیچ فرقی نمیکنه کجا باشم، یا حتی کجایی باشم

شاید به نظر شما آدم خام و بی‌تجربه‌ای باشم، شاید فکر کنید شور جوانی در من سلطنت میکنه، اما من فقط منتظرم

من منتظرم که شما و تفکرات امثال شما از اینجا برند

و اونوقت شاید کاری از دست من ساخته باشه

من احمقم ولی صبور، من صبر می‌کنم تا تمام عاقل‌ها مهاجرت کنند شاید کاری از من ساخته باشه، در غیر این صورت تنها با رفتنم زجر و سرافکندگی از پنهان کردن ملیتم را هم به مشکلاتم اضافه خواهم کرد

 

لامپ سوخته

2 دیدگاه در “صفحه هفتاد و یکم دفتر لامپ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *