صفحه شصت و نهم دفتر لامپ

چشمان تو، جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

که میان هر ستاره هزاران زمین و در هر زمین هزاران عاشق دلتنگ دارد

و من؛ همان عاشق دلتنگ، رد به جا مانده‌ی یکی از همان هزاران ستاره، که سال‌هاست مرده‌ام و هیچ کس خبردار نخواهد شد.

پلک‌های تو خداوند است که می‌آفریند و میمیراند بی آنکه به خواست ما باشد

و من؛ خسته از این همه رستاخیز به تو فکر می‌کنم

صبح و نور خورشید و چشمان خواب‌آلود تو، معجون جنون آور

بوی نان تازه و صدای کتری

صبح بخیر عزیزم

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.