صفحه هفتاد و پنجم دفتر لامپ

تو مرا ز خود چنان برانی که دلم به هیچ کس خوش نیاید! و من تو را چنان بخواهم که بی تو جان نخواهم هر چند جان تویی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

تو ز من چنان گریزی که ندانی ار گریزم بجز آستانت ای گل نبود پناهگاهی و چنان تو را بخواهم که به خواهش هزاران سنم و وزیر و شاهد نبود فراق گاهی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

و من از تمام دنیا به دو چشم شرمسارم که بجز رخت نخواهم که ببینم آفتابی

و تو هم چنان پس ابر گرفته‌ای ز سویم، که نمی‌توانمت دید و از این ندیدن تو شده بر دلم غباری.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

 

لامپ سوخته

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *