صفحه هجدهم دفتر لامپ

جایی میرسه که تمام وجود خودتو توی یه چرخه منتهی به عدم میبینی

اینکه بودنت نه برای خودت فایده داشته باشه و نه برای دیگران و نه حتی برای این چرخه منتهی به پوچ

یه جایی همین حوالی چشم چشم کنی که شاید یکی هم فکرش سمت تو باشه.

جایی میرسه که تمام دوست داشتن پدر و مادر رو هم از روی عادت همیشه دیدنت میدونی، خواهر و برادر رو دوست داری چون همیشه وجودشون توی زندگی بوده و بدون اون عادی نیست! نه که علاقه‌ای باشه، حسابی سرد باشی

اینکه یه موجود بی‌مصرف باشی که چق و چق کلید‌های روی کیبورد رو فشار بده تا کلمات اراجیف ذهن معدومش رو پشت سر هم بچینه تا یه چیزی از آب در بیاد و بفرسته برای همه کسایی که نه به دردش می‌خوردن و نه به دردشون می‌خوره

فکر کردن به این چیزها آدم رو خشن میکنه و عصبی

جوری که هیچ توجیهی برای محبت کردن به آدم‌هایی که هیچ تاثیری برای تو ندارند، نداری! اینکه دل آدم‌هایی که نه به درد تو می‌خورند و نه به درد خودشون رو بشکنی

لامپ سوخته

یک دیدگاه در “صفحه هجدهم دفتر لامپ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + دو =