صفحه شانزدهم دفتر لامپ

گاهی آنقدر دلتنگم که مثل مرده‌ها خیره می‌شم به دیوار، گاهی آنقدر کسالت از سر و روم بالا میرود که حال هیچ کاری را ندارم.

این وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چیزی به ذهنم میرسه را ثبت کنم.

گاهی وقت‌ها هیچ چیز به ذهنم نمیرسد

دیوانه، میدانی وقتی همه‌ی این “گاهی”ها با هم جمع بشن توی یک لحظت یعنی چه؟ میدانی وقتی تمام ذهنت پر می‌شود از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چه چیزی فکر می‌کنی چه حسی دارد؟

از من نپرس چرا به این روز افتادم، آنقدر ذهنم خش خشی هست که نتوانم به علتش فکر کنم.

فقط همین قدر می‌دانم که شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + پانزده =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.