صفحه یازدهم دفتر لامپ

کولرم باش و خنک کن مرا . . .

داغ داغم از تنفس افراط آمیز مردمانی که از من به من شبیه‌‌تراند

کولرم باش و خنک کن مرا

عرق میریزم زیر گاوآهن سنگین زمین که زمان بر دوشم نهاد و پای برهنه بر کویری که پر از خار مغیلان است فرستاد.

ندانسته لبیک گفتم تبعیدش را (و چه دور افتاده بود)، نشناخته پیدا کردم نگاه‌ش را (و چه سنگین بود)

کولرم باش باد خنک بزن بر پاهایم که تاب ایستادن ندارند از سنگینی این گاوآهن! خورشید هم که مهرش را بر من تمام کرد بس سوزاندم، بس مرا با خودش یکی کرد زیر آفتاب داغ مرداد ماه که در ماه بهمن بر من تاباند و من هم به پاس این مهربانی تحمل کردم دوستی خاله خرسه‌اش را و دم بر نیاوردم که خدایی ناکرده از نمک نشناسی من حقیر رنجیده شود که بس آفتاب مهربان است.

کولرم باش و تحملم بیشتر کن که آفتاب را نرنجانم و نسوزانم دل سوزانش را

باد بهاری هم که به قحطی رسید و نیامد تو کولرم باش تو خنکا ببخش بر پیکر من گناهکار که سخت ظالم هستم و ظلم می‌کنم. بیا و تو کولرم باش که جز تو همه مرا سوزاندند

 

لامپ سوخته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × چهار =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.