صفحه هشتاد و هفتم دفتر لامپ

خیال می‌کنیم آینده امتداد همین لحظه باید باشد؛ حال آنکه آینده که رسید در پی فراموش کردن این لحظات خواهیم بود

خیال می‌کنیم آنچه خوشایند است ماندنی‌ست، غافل از اینکه ماندن حالتی‌ست گذرا میان آمدن و رفتن

و ما چقدر دلتنگ خواهیم شد و چقدر غمگین

گاهی آدم‌ها برای آنکه جلو رفتاهای احساسیشان را بگیرند خودشان را نیشگون می‌گیرند مثل وقتی که می‌خواهند نخندند، وقتی گریه نکنند وقتی عصبانی شدند از کوره در نروند

کبودم از حجم احساسات و خشم و غم و افسوسی که باید پنهان کرد

 

لامپ سوخته

پانویس بیستم دفتر لامپ

سینه‌اش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکسته‌ی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدم‌های رفتنش باران؛
کلبه‌ی بی‌سقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟

لامپ سوخته