صفحه هشتاد و چهارم دفتر لامپ

وطنت و تنت که در برابر هر سختی با هم می‌سوزند بی‌آنکه به چیزی برسیم و به اجبار در نهایت بدون آنکه چیزی دیده باشیم پخته خواهیم شد نه لذتی و نه عزتی و دست آخر همه چیزمان را خواهیم باخت
بدون آنکه زندگی را درک کرده باشیم مخلوط با غمی متاثر از هر آنچه باعثش نبودیم و خود را عاملش می‌دانستیم در سیاهی افسردگی فرو خواهیم رفت و چشم در تاریکی هیچ چیز جز تاریکی نمی‌بیند
و فرار شاید تنها راه نجات از آنچیزی باشد که ما را ساخته اما از آنچه هستیم راه رهایی شاید بسیار پر پیچ و تاب باشد.
اگر باشد!
و من یکی از همان هیچ ندیده‌های کاملی که دیگر انتظار موضع جدیدی از جهان ندارم در گوشه‌ای به آن چه باید میبودم فکر میکنم و به آنچه باید میکردم و یا میگفتم
تنها لغات لغزنده و کلام‌های رقصنده از ما تراوش می‌شود بی‌آنکه در باطن چیزی برای بیان باشد
و نگاهی از سر ترس به آنچه گذشت و گذشتش را باور نخواهیم کرد
و حسرت روزی که کودک بودیم و درخت گیلاس کوتاه؛ قد کشیدیم، درخت گیلاس نیز؛ و در حسرت آنکه کاش در کودکی وقتی درخت کوتاه بود طعمی از آن میچشیدیم بی‌آنکه بدانیم فاصله‌ی دستان کوچک کشیده شده‌ی ما به سمت گیلاس‌ها همیشه دور بود
ما در تقلای طعم گیلاس با چشمانی اشک آلود کرم‌ها را لعنت می‌کردیم -زالو‌های گیلاس- که به نتش نشسته و سرخی شیرینش را میمکند
وطنت را کرم گرفته و تو با چشمانی خیس کرم‌ها را لعنت میکنی
قطعا این تنها کاریست که می‌شود کرد
لامپ سوخته

صفحه هشتاد و سوم دفتر لامپ

برای دیدن ماه گرفتگی رفتم کوه دیدم همه‌ی مارمولک‌ها دم‌هاشون رو انداختند و فرار کردند گرگ‌ها هم با گوسفندها نشستند شطرنج بازی می‌کنند هی دم به دم می‌بازند.

یهو گفت بادکنکم!
برگشتم! پشت سرم دختر بچه‌ای می‌گفت بادکنکمو می‌ترکونه
دیدم یه پسر بچه خیلی سرد مثل یه مرد بالغ بی‌عاطفه، زخم خورده از روز‌هایی که نباید میدید با سوزن قراره بادکنکشو بترکونه
رفتم و گفتم تو این اشتباه رو نکن
نترکون، بذار همه کنارت باشند، با چشم بسته انتقام چیزی که بهت گذشت رو نگیر. پسر بچه یه نگاه به من کرد و بعد تررررق!!!
نخواستم باشه؛ تا ته دره خیلی داد کشید

برگشتم دیدم گرگ‌ها خوابشون برده اونم با چشم بسته و خاطری مطمئن
گوسفند‌ها هنوز برنده بودند

مارمولک‌ها دوباره دم در میارن ولی دم جدیدشون همین دمی میشه که انداختند؟ نه!

داشتم با خودم فکر می‌کردم که چقدر باید متوهم باشم که همچین معجون تلخی بشم که خودم هم ته گلوم هی اذیت بشه
کاش من هم مثل مارمولک‌ها همه خاطره‌های بد و همه‌ی اشتباهام رو می‌نداختم و فرار می‌کردم دوباره از نو می‌ساختمشون

ای کاش میشد آنچنان بود که انگار دیروزی نبوده و یا ای کاش میشد آنچنان بود که حسرتی برای دیروز نباشد

من جا مانده از بازی شطرنج گرگ‌ها و گوسفند‌ها نه ماهِ گرفته را دیدم و نه بادکنکی برای دخترک داشتم و نه مرهمی بر زخم دم افتاده‌ی مارمولک‌ها

من حتی آنچه باید برای خود داشته باشم را نیز نداشتم

از کوه برگشتم

لامپ سوخته

در میان این و آن درمانده حیران چون کنم؟

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم

هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم

چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
می‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم

عالمی در دست من، من همچو مویی در برش
قطره‌ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم

در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم

چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم

در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیان
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم

نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم

-عطار-

آواز: محمدرضا شجریان
تار: حسین علیزاده
کمانچه: کیهان کلهر
آواز، تنبک: همایون شجریان

آواز: درمانده
غزل عطار
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
ی‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم

آواز: درد شوق
غزل حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است

صفحه هشتاد و دوم دفتر لامپ

دوستت دارم، آهوی کویر نشین من

آشفته و ترسیده به دنبال تو می‌گردم و مشتاق تو هستم. تو را گم کرده‌ام و می‌جویمت
از من دور مشو ای آهوی زیبا روی من
از من دور مشو

از تمام من، آنچه باقی ماند حسرت‌هاست و هر آنچه رفت آرزوها بود. گاه خیال می‌کنم مردی قوی هستم و چون پنجه در پنجه‌ی زندگی شوم پیروز بیرون میایم یا اگر شکست خورده باشم جنگ قابل ستایشی خواهم داشت

من در وقت انتخاب، تو را می‌خواهم و تو بهتر را
من اشتباه نکردم به تو نیز حق خواهم داد.

من برای این زندگی ضعیف‌تر از آن چیزی بودم که خیال می‌کردم. پسِ هر اتفاق فردای بهتری چشم در راه است اگه گذشته زمان را درک کنیم و گذشته را به گذشته بسپاریم زندگی جریان دارد هر چند از من دور باشی

لامپ سوخته

صدای محمد راد پیانیست نیما اخگر
#گوش_کن :