صفحه هشتادم دفتر لامپ

من؛ همان سلام سالی یک بار و خداحافظ به امید روزی بعد که می‌شود چند سال بعد. دیگر حرف نخواهم زد. دیگر چیزی نخواهم خواست. در من چه می‌گذرد که خود نیز از آن بی‌خبرم؟

و باز صدها هزار ای کاش و ای کاش و ای کاش

ای کاش می‌توانستم بگویم چه می‌خواهم یا اصلا می‌دانستم چه میخواهم

من محبوسِ سیاهچالِ حکمِ حرف‌های نزده‌ام

من؛ همان انتظار بی‌جا، دیگر حرف نخواهم زد. چیزی نخواهم خواست.

درخت با شکوهی از کلمات برای خودم ساختم. آفت گرفت و برای نجات تمام زندگیم راهی جز تبر زدن به آن نداشتم

و درخت از سمتی میافتد که تبر میخورد. دقیقا روی من

تمام شاخ و برگ درخت حرف‌هایم در من پراکنده شد. و آینه‌ی تمام نمای خودم هزار تکه شد. آینه‌ی تکه تکه شده از من که هر کدام قسمتی از من را نشان می‌دهند همه ناقص هستند

گنگ و گیج، مات و مبهوت، به هر کجا سر میکشم تکه‌ای نامفهوم از خودم را میبینم

سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر. تا صبح خوب بخواب. من در کنارت ایستاده‌ام به امید فردا و سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر. تا صبح خوب بخواب. من که سالی یک بار میبینمت در کنارت ایستاده‌ام و چه توقعی میتوانم داشته باشم جز “سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر”؟

من به خاطر سالی یک بار بودنم محکومم نوار چند بار تکرار باشم و حق با تو خواهد بود. و تو چه می‌توانی بگویی وقتی قبل از هر بار دیدنم چهره‌ی مرا فراموش میکنی

کاش سد مقابل سیلاب بود نه رودخانه

من؛ آن آینه‌ی هزار تکه شده‌ای که درخت حرف‌هایش را تبر زد، دریاچه‌ی خشکیده‌ی همان سدی شدم که مقابل رودخانه‌ی خروشان ساخته شد.

از پشت پرچین سیاه خیالم نگاه می‌کنم و تو را میبینم. تو را می‌خواهم و آنقدر از من دوری که یک سال بعد صدایم را می‌شنوی که تو را فریاد میزنم

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و نهم دفتر لامپ

آنجا که نگاه تو را گم می‌کنم، تاریکی از راه میرسد . . .

رو به روی تو نور است،

از من دور می‌شوی و حجمی از سایه مرا فرا می‌گیرد

 

لامپ سوخته
#گوش_کن :

breakfast at tiffany’s

فیلم صبحانه در تیفانی برگرفته از کتابی به همین نام است اما اگر فکر میکنید با دیدن فیلم علاقیتان برای خواندن این داستان کوتاه آمریکایی نوشته ترومن کاپوتی کم میشود باید بگویم داستان کتاب و فیلم کمی با هم اختلاف دارند.علاقه من به آدری هپبورن باعث شد این فیلم را تماشا کنم و به یکی از بهترین فیلم‌‌هایی که دیده‌ام تبدیل شد.

دیالوگی از این فیلم:

پل: هالی، من عاشق تو شده ام

هالی: خب که چی؟

+ که چی؟ خیلی واضحه، من عاشقت هستم. تو متعلق به منی

– نه. مردم تعلقی به همدیگه ندارند.

+ البته که دارند

– من هیچوقت به هیچکس اجازه نمی دم من رو بندازه توی قفس

+ من نمی خوام تورو توی قفس بیندازم. من می خوام عاشق تو باشم

– اینا هر دو یک معنی می دهند
+ نه این معنی رو نمی دهند. هالی…

– من نه هالی هستم و نه لولا مای. من نمی دونم کی هستم، من شبیه این گربه ای هستم که اینجاس؛ یک زوج بدون نام و شلخته. ما به هیچکس تعلق نداریم و هیچکس هم به ما تعلق ندارد. ما حتی به همدیگه هم تعلق نداریم.

 

breakfast at tiffany's - 1961

 

اما دیالوگ مورد علاقه من در پایان فیلم جایی که پل با عصبانیت و ناراحتی با هالی حرف میزدن قرار گرفته:

پل: تو هر چیزی که هستی خانم میدونی عیبت چیه؟ ترسویی! تو دلت وحشت داری بگی زندگی حقیقته، واقعیته! مردم عاشق همدیگه میشن مردم به همدیگه تعلق دارن؛ همین عشق و علاقه تنها وسیله خوشبختی واقعیه. تو خودتو یه روح آزاد یه چیز وحشی میدونی. از این وحشت داری که یه نفر تو رو توی قفس بندازه! ولی ببین! تو الان توی قفسی، اون هم قفسی که خودت ساختی. اون قفس در مشرق یا مغرب عالم نیست! هر جا بری با تو هست هر جا بری آسمون همین رنگه تو به هرجای دنیا که بری، به هر جا که فرار کنی همینی! باز هم با خودت هستی از خودت نمیتونی فرار کنی…

breakfast at tiffany’s -1961-

پلی‌لیست – جنگ افسانه‌ها و یک ترانه – ترانه مرا ببوس

دانستن داستان سروده شدن یک شعر گاهی جذاب‌تر از تک تک کلمات آن است.

ترانه مرا ببوس سروده حیدر رقابی را حسن گلنراقی که هیچ کس آن را نمی‌شناخت برای همه به خاطره تبدیل کرد

مانند رهگذری که خیلی اتفاقی شمشیر جادویی را از دل سخره‌ها بیرون کشیده باشد

حالا تو مرا ببوس هرچند نمیخواهم برای آخرین بار باشد ولی ببوس آنچنان که گویی برای آخرین بار است…

مرا ببوس

#گوش_کن :

-پلی‌لیست آقای لامپ-

صفحه هفتاد و هشتم دفتر لامپ

چشمان تو، جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

که میان هر ستاره هزاران زمین و در هر زمین هزاران عاشق دلتنگ دارد

و من؛ همان عاشق دلتنگ، رد به جا مانده‌ی یکی از همان هزاران ستاره، که سال‌هاست مرده‌ام و هیچ کس خبردار نخواهد شد.

پلک‌های تو خداوند است که می‌آفریند و میمیراند بی آنکه به خواست ما باشد

و من؛ خسته از این همه رستاخیز به تو فکر می‌کنم

صبح و نور خورشید و چشمان خواب‌آلود تو، معجون جنون آور

بوی نان تازه و صدای کتری

صبح بخیر عزیزم

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و هفتم دفتر لامپ

کاش می‌توانستم با تو حرف بزنم و بگویم زندگیم آنطوری نیست که می‌خواستم بسازم. هر چند غرق شده در خیالات ساختن نمی‌داند

اگر بدانی هر لحظه چقدر فکر و خیال از ذهنم عبور می‌کند و مدام خودم را به خاطر تمام اشتباهات ریز و درشتم لعنت می‌کنم و از خودم به خاطر حرف‌هایی که زدم و حتی به خاطر حرف‌هایی که نزدم دلگیرم که اگر یک روز به سرم بزند و دیوانه شوم و بخندم بغضت می‌ترکد

کنار هزار فکر و خیال بی‌دلیل و شلوغ هنوز با خودم درگیرم که چه بر سرم آمده؟

دستت را میگیرم بی‌آن که بدانی و بی‌آن که دستت را گرفته باشم. با تو قدم میزنم بی‌آنکه با من باشی. با تو حرف میزنم بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورم

من و هرچه میگویم و رفتار می‌کنم از روزهایی میایم که گذشته‌ی من است. روزهایی که فقط خودم با آن زندگی کرده‌ام. مثل همه
و قضاوت هر کس با لحظه لحظه‌ی عمرش باید باشد که هیچ کس آن را نمی‌داند

اگر حساب کنم به خودم حق می‌دهم و اگر تامل کنم از خودم متنفر خواهم شد

من تجریه‌ی هر آنچه هستم که گذشته و با این حال تمام گذشته‌ی خودم را توجیه اشتباهاتم می‌کنم

زندگی معمای “چه بودم و چه خواهم بود” است.

دستت را می‌گیرم و برایم اهمیت ندارد که نیستی مدام با خودم حرف میزنم که نگویی چقدر ساکتی

من به شوق تو را داشتن اینچنین دیوانه شدم و به شور تو را خواستن اینچنین خندان و به درد نداشتنت اینچنین غمگین

چه کسی غم ندارد؟

کسی که لحظه‌ای بی‌خیال شود خنده بر لب دارد و اگر خیال ذهنش را رها نکند غمگین است

چه کسی غم ندارد؟

گلدان خشک شده‌ی توی ایوانم که حال جایجاییم را ندارند!
باران بر من اسراف است

 

لامپ سوخته

صفحه هفتاد و ششم دفتر لامپ

به گذشته که فکر می‌کنم نفسم بند میاید. عکس‌ها، نوشته‌ها، خنده‌ها و غصه‌ها و هر چیزی که از من در گذشته جا مانده

نفسم بند میاید و زبانم بسته می‌شود

وقتی به گذشته که فکر می‌کنم امروز و فردایم را دوست ندارم

کاش میشد مثل یک سیب رسید و به دست کودکی شاد و امیدوار چیده شد. کاش میشد با وجودم کسی خوشحال میشد

ولی حیف که همه سیب‌ها عاقبتی رویایی ندارند

گاهی می‌گندند؛ سیاه می‌شوند و بی هیچ بهانه‌ای روی زمین از بین میروند

در رویایی که از گذشته و آینده برای خودم می‌سازم آرزو می‌کردم که ای کاش همیشه کودک بودم یا ای کاش هیچ وقت کودک نبودم

آنچنان که باید نبودم و آنچنان که باید نیستم

در خودم چیزی گم کرده‌ام که هیچ وقت نمیدانم چیست. فکر می‌کردم به تو امید دارم و امروز میفهمم که تو تنها باعث فراموشی گم شده‌ی من بودی

من چیزی را گم کردم که در نبودش همه را از دست دادم

نفسم بند میاید و زبانم بسته می‌شود

حس شرمساری از همه آنهایی که مرا می‌شناختند!

من هیچ چیز نیستم جر یکی مثل همه. نه آنقدر بزرگ که هر کلمه ام مثال شود و نه آنقدر کوچک که بی‌تاثیر

و نور

تنها چیزی که مرا آرام می‌کند

روزها کوتاه می‌شوند و امید من به آرامش کمتر

من نور نیستم و نخواهم بود! حتی توهم نور هم نخواهم بود

سوخته را به ساختن چه کار؟

از تمام روزهایی که رد می‌شوند تنها فراموش کردن را می‌خواهم

من کودک با ادب و ساکت خانواده، همیشه یک جای کارم می‌لنگید. من هیچ وقت یاد نگرفتم

هیچ وقت آدم‌ها را نفهمیدم و یاد نگرفتم که چطور با آنها خوشحال باشم

در تنهایی خودم در رویاهایم با همه حرف میزدم با همه راه می‌رفتم. در تنهایی خودم عاشق می‌شدم، قهرمان می‌شدم تیر می‌خوردم زنده می‌ماندم و همه دوستم داشتند

در تنهایی خودم در رویاهایم بزرگ شدم با آرزوی بهترین بودن. بدون هیچ حرفی که کسی را دلخور کند. حتی تصور نمی‌کردم کسی از من ناراحت شود

در تنهایی خودم در رویاهایم همه منظورم را می‌فهمیدند

در رویاهایم هر روز هزار بار از کودکی تا پیری زندگی می‌کردم و تمام لحظه‌هایم همانطور بود که آرزو داشتم باشد

من قصد نداشتم اینقدر بد باشم. فکر نمیکردم قضاوت می‌شود

از وقتی فهمیدم می‌شود در مورد شخصیت کسی فکر کرد و یکطرفه نظر داد هر لحظه از دید هر کسی خودم را قضاوت می‌کنم و از تک تک حرف‌هایم پشیمان می‌شوم

من قصد نداشتم اینقدر بی‌فکر باشم

رویا‌ها و خیال‌پردازی‌های من تنها خاطراتم از گذشته است.

هر شب چشمانم را می‌بستم و خودم را در دنیای زیبایی که دوست داشتم تصور می‌کردم

آدم خوش صحبتی که هر کس چشمانم را میدید هزار بار عاشقم میشد

من هزار سال حرف ناگفته دارم که هیچ کدامشان کلمه نمی‌شود

هزار سال کم نیست!

به خودم که فکر می‌کنم دلم برای خودم می‌سوزد اشک میریزم و هیچ چیز نمی‌توانم بگویم

اشتباه از من بود که رویاهایم را جدی گرفتم

دنیای خیالی مرا به جایی رساند که از هر کس انتظار فهم عجایب ناشناخته ذهنم را دارم و واقعا بلد نیستم که چیزی را که خودم هم نمیفهمم از کسی توقع نداشته باشم

همیشه اشتباه کردم اشتباه گفتم اشتباه خواستم

کودکیم را از دست دادم

نوجوانیم را هم از دست دادم

در میانه‌ی جوانی امیدی به داشتن آنچه می‌خواستم ندارم

از زندگی سیر نمیشوم اما تحمل به یاد آوردن آن همه رویا که هیچ وقت فراموشش نمیکنم برایم جهنمی ساخته که از هر طرفش چهره‌ی کسانی را که رنجاندم میبینم

مطمئن هستم برای هیچ کدامشان مهم نیستم

حتی مطمئنم فراموشم کردند

اما از رویاهایم که مرا کور و کر رها کردند و واقعیت نداشتند متنفرم

تمام آن‌هایی که رنجاندم شاید بهترین دوستان من می‌شدند اگر یاد گرفته بودم که آدم‌ها مهمتر از رویاهایم هستند

تنهایی شهر شلوغی‌ست!

تنهایی هر چقدر حس خوشایند داشتن رویاهای شیرین را به ما بدهد، هرچقدر ما را به فکر وادار کند

تنهایی هر چقدر بزرگ و خوب و خوشایند باشد یک بدی دارد

آن یک بدی این است که هر چه داری را برای همیشه از تو می‌گیرد

مثل پدری بی‌سوادی که آرزوی دانشمند شدن برای فرزندش دارد

مثل مادر بی‌هنری که آرزوی هنرمند شدن فرزندش را دارد

مثل هر پدر و مادری که تمام رویاهای نداشته‌ی خودشان را برای فرزندشان می‌خواهند

من هم از زندگی سیر نشدم

به امید داشتن فرزندی که حرف زدن با دیگران را بلد باشد و دوستان زیادی داشته باشد

 

لامپ سوخته