دست بردار ازین در وطن خویش غریب – مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو،  دروغ
که فریبی تو، فریب

قاصدک هان، ولی… آخر… ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
. . . در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

صفحه هفتاد و هفتم دفتر لامپ

زندگی آرزوها و رویاهایم را با نخ به چوب آویخته، روی شانه‌هایم نشسته و آن‌ها نشانم می‌دهد. از داشتن این آرزوها به وجد میایم و به سمتشان میدوم.

میدوم تا به آرزوهایم برسم اما نمیرسم، هر چقدر پیش میرم هیچ چیز تغییر نمی‌کند. خسته‌تر می‌شوم.

هیجان داشتن هدف زیر سنگینی زندگی بعد از به نفس افتادن کم می‌شود.

شاید باید بی‌خیال رویاهایم می‌شدم، شاید باید زندگی را رها می‌کردم آرزوهایم را نادیده می‌گرفتم

همه چیز را رها کردم و هدفم را می‌دیدم!‌ شاید باید هدفم را رها می‌کردم تا به همه چیز برسم.

اما چطور می‌شود راهی را از نیمه بازگشت با علم به این که شاید زمانی براش شروع مسیر جدید نباشد

بگذار اشتباه را ادامه دهم شاید روزی به هدف رسیدم

اما تو تنها آرزویی هستی که نمی‌خواهم برای رسیدن به آن از پا بیوفتم. تو را می‌خواهم و خوب میدانی. میدانی که میخندی و میگویی زندگی را سخت نگیر هیچ چیز ارزش غمگین بودن را ندارد

اما من بی رویاهایم هیچ نیستم. من بی آرزوهایم چه می‌توانم باشم؟ در دستم یک مشت آرزوی دور و دراز است و تجربه‌هایم دویدن‌های بی‌مقصد

درمان ناامیدی هیچ وقت کشف نخواهد شد

لامپ سوخته

حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست!

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم

این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم

در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

 

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

 

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت

ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد

حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

 

غزل شماره ۷۵ حافظ

صفحه هفتاد و ششم دفتر لامپ

اما برای مادرت تو زیباترین جوجه هستی و این شیرین‌ترین حقیقت تلخ زندگی توست

یک روز پرواز خواهی کرد و تاسف بزرگ زنجیری‌ست که به پای تو بسته شده. باید با دیگر گنجشک‌ها بمانی و هر آنچه هدف زندگی جمعیت شماست، همان را پیش بروی

مثل ما که برای خودمان هدفی مشخص می‌کنیم و برای رسیدن به هدف مسیر را در ذهنمان می‌کشیم.
تمام کارهایی که باید انجام دهیم را مثل زنجیر دانه به دانه به هم وصل می‌کنیم
این زنجیر آدم را به هدفش می‌رساند ولی نمی‌توان آزاد بود

اسیر زنجیری شدم که ظاهرا قرار است مرا به هدفم برساند

و روزی که به هدف برسم موفق‌ترین اسیر به زنجیر کشیده شده برای اطرافیانم خواهم بود. و این تلخ‌ترین شادی زندگی من است

بودنمان اگر حکمتی داشت شاید زندگی آزادتری داشتیم

بال های تو و پای بسته‌ی من؛ مثل هم هستند

جوجه گنجشک

لامپ سوخته