پانویس بیستم دفتر لامپ

سینه‌اش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکسته‌ی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدم‌های رفتنش باران؛
کلبه‌ی بی‌سقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟

لامپ سوخته

صفحه هشتاد و ششم دفتر لامپ

و تمام زندگی‌اش را در جعبه‌ای گذاشت و آتش زد و از میان آتش، زندگی تازه‌ای جوانه زد.

لبخند زد؛ بی‌آنکه از ریشه‌ها حرفی زده باشد!

شاید اینبار به جای نفرت سیب بچیند!

معلوم بود که از چیزی نمی‌ترسد اما ترس به این سادگی‌ها دست بردار نیست

از خودش می‌پرسید من از زندگی چه می‌خواستم و اکنون از زندگی چه می‌خواهم؟ فکر می‌کرد تنها سوال بی‌جواب مانده همین یکی باشد. عطش این سوال چشمانش را کور کرده بود.

اما زندگی بسیار بدیهی‌ست پس هیچ جوابی برای آن نخواهیم یافت. زندگی همین است که می‌بینی.

ما در پی جواب سوال چرا زنده‌ایم خواهیم مرد و بی‌آنکه برای زندگی تلاش کنیم شکست خواهیم خورد

در زندگی تلخی‌های زیادی پیش می‌آید آنقدر تلخ که درد می‌کشیم، تب می‌کنیم، لرز می‌گیریم و آرزوی مرگ می‌کنیم اما هیچ کدام از این تلخی‌ها و درد‌ها و رنج‌ها شکست نیستند؛ انسان آنجا شکست می‌خورد که خود را برای خود کافی دانسته و آنی را که شایسته توجه است نادیده می‌گیرد

ما چقدر اشتباه می‌کنیم

لامپ سوخته

صفحه هشتاد و پنجم دفتر لامپ

تو از که انتقام می‌گیری؟ تو از که و برای چه انتقام می‌گیری؟
همیشه اشتباه کردیم همیشه شکست خوردیم. اگر به ابتدا بازگردیم باز تکرار خواهیم شد
بدون تردید من دشمن تو نیستم و من دشمن هیچ کس نخواهم بود. تنها خصومت من با خودم است

آنجا که گم می‌شوم و تو پیدایم می‌کنی؛ آنجا که محزون می‌شوم و تو شادم می‌کنی
من هر لحظه متفاوتم با آنچه تو در من ایجاد می‌کنی
برای همین می‌خواهم غمگین بمانم

من از هر چیزی گریزانم، از هر خاطره‌ای که با یادت و یا به یادت باشد
من به تو و شادی پس از تو عادت کردم
و تمام لحظاتم از عادت کردن به تو لبریز است

تابوی عاشق تو بودن و خواستن خواست تو بود که مرا به قبول رفتنت زنجیر کرد و واقعیتی متفاوت با این تابو وجود دارد. کاش به اجبارم در آغوشم می‌ماندی

و من و هر آنچه با من است و هر آنچه از تو در من با من است، افسوس خواهیم خورد
چه کردم و یا چه نکردم؟ از من گریزان شدی یا فانوس راهنمای دیگری مسیر تو را روشن می‌کند؟
غمگینم که جواب هر چه باشد دیگر نه به خود و نه هیچ کس دیگری اعتمادم نیست

یک روز هوا گرم می‌شود و بنفشه‌ها سر از خاک بیرون خواهند کرد آن روز هم به تو فکر خواهم کرد اما خاطره‌ای دور خواهی شد آنقدر دور که فراموشت خواهم کرد و در من جز من، مانند همیشه چیز دیگری نخواهد بود

من
آن سیل پاییزی
که ویران می‌کند جایی را که آرامشش باعث آبادی آن بوده

تو را از یاد خواهم برد
اما افسوس که خود نیز با یادت خواهم رفت
و در هر بازگشت تو نیز با من باز خواهی گشت

لامپ سوخته

صفحه هشتاد و چهارم دفتر لامپ

وطنت و تنت که در برابر هر سختی با هم می‌سوزند بی‌آنکه به چیزی برسیم و به اجبار در نهایت بدون آنکه چیزی دیده باشیم پخته خواهیم شد نه لذتی و نه عزتی و دست آخر همه چیزمان را خواهیم باخت
بدون آنکه زندگی را درک کرده باشیم مخلوط با غمی متاثر از هر آنچه باعثش نبودیم و خود را عاملش می‌دانستیم در سیاهی افسردگی فرو خواهیم رفت و چشم در تاریکی هیچ چیز جز تاریکی نمی‌بیند
و فرار شاید تنها راه نجات از آنچیزی باشد که ما را ساخته اما از آنچه هستیم راه رهایی شاید بسیار پر پیچ و تاب باشد.
اگر باشد!
و من یکی از همان هیچ ندیده‌های کاملی که دیگر انتظار موضع جدیدی از جهان ندارم در گوشه‌ای به آن چه باید میبودم فکر میکنم و به آنچه باید میکردم و یا میگفتم
تنها لغات لغزنده و کلام‌های رقصنده از ما تراوش می‌شود بی‌آنکه در باطن چیزی برای بیان باشد
و نگاهی از سر ترس به آنچه گذشت و گذشتش را باور نخواهیم کرد
و حسرت روزی که کودک بودیم و درخت گیلاس کوتاه؛ قد کشیدیم، درخت گیلاس نیز؛ و در حسرت آنکه کاش در کودکی وقتی درخت کوتاه بود طعمی از آن میچشیدیم بی‌آنکه بدانیم فاصله‌ی دستان کوچک کشیده شده‌ی ما به سمت گیلاس‌ها همیشه دور بود
ما در تقلای طعم گیلاس با چشمانی اشک آلود کرم‌ها را لعنت می‌کردیم -زالو‌های گیلاس- که به نتش نشسته و سرخی شیرینش را میمکند
وطنت را کرم گرفته و تو با چشمانی خیس کرم‌ها را لعنت میکنی
قطعا این تنها کاریست که می‌شود کرد
لامپ سوخته

صفحه هشتاد و سوم دفتر لامپ

برای دیدن ماه گرفتگی رفتم کوه دیدم همه‌ی مارمولک‌ها دم‌هاشون رو انداختند و فرار کردند گرگ‌ها هم با گوسفندها نشستند شطرنج بازی می‌کنند هی دم به دم می‌بازند.

یهو گفت بادکنکم!
برگشتم! پشت سرم دختر بچه‌ای می‌گفت بادکنکمو می‌ترکونه
دیدم یه پسر بچه خیلی سرد مثل یه مرد بالغ بی‌عاطفه، زخم خورده از روز‌هایی که نباید میدید با سوزن قراره بادکنکشو بترکونه
رفتم و گفتم تو این اشتباه رو نکن
نترکون، بذار همه کنارت باشند، با چشم بسته انتقام چیزی که بهت گذشت رو نگیر. پسر بچه یه نگاه به من کرد و بعد تررررق!!!
نخواستم باشه؛ تا ته دره خیلی داد کشید

برگشتم دیدم گرگ‌ها خوابشون برده اونم با چشم بسته و خاطری مطمئن
گوسفند‌ها هنوز برنده بودند

مارمولک‌ها دوباره دم در میارن ولی دم جدیدشون همین دمی میشه که انداختند؟ نه!

داشتم با خودم فکر می‌کردم که چقدر باید متوهم باشم که همچین معجون تلخی بشم که خودم هم ته گلوم هی اذیت بشه
کاش من هم مثل مارمولک‌ها همه خاطره‌های بد و همه‌ی اشتباهام رو می‌نداختم و فرار می‌کردم دوباره از نو می‌ساختمشون

ای کاش میشد آنچنان بود که انگار دیروزی نبوده و یا ای کاش میشد آنچنان بود که حسرتی برای دیروز نباشد

من جا مانده از بازی شطرنج گرگ‌ها و گوسفند‌ها نه ماهِ گرفته را دیدم و نه بادکنکی برای دخترک داشتم و نه مرهمی بر زخم دم افتاده‌ی مارمولک‌ها

من حتی آنچه باید برای خود داشته باشم را نیز نداشتم

از کوه برگشتم

لامپ سوخته